۴ آبان ۱۴۰۵
پانزده مرد بالای پنجاه سال، ریشدار، کتوشلواری و اخمو دور یک میز در دانشگاه فردوسی مشهد نشسته بودند که من وارد شدم. سلام کردم. گفتم: «آدم در محضر این همه استاد استرس میگیره». چند نفری لبخند زدند و تعارف کردند و فضای سنگین کمی سبک شد. رئیس دانشگاه وسط نشسته بود و در انتهای سمت چپش، تنها فرد خندان و بدون ریش دیده میشد.
این جلسه «هیئت نظارت» بود. آخرین مرحله از مراحل اداری تغییر وضعیت من از قراردادی به پیمانی پس از سیزده سال تدریس در دانشگاه. شانس آوردم که سؤال شرعی نپرسیدند، اما اصرار داشتند نام چند شهید را ببرم، نظرم را درباره اعتراضات دیماه بگویم و به پرسشهای مشابه پاسخ بدهم. من گفتم زیاد از این مسائل اطلاعی ندارم، همینقدر میدانم که امسال تابستان گیلاس نخریدم. یعنی راستش را بخواهید، چندین سالی است که دیگر توان مالی خرید گیلاس را ندارم.
با روی خوش جلسه تمام شد و آمدم بیرون. در فضای دانشگاه فردوسی قدمزنان سیگاری روشن کردم. زنی میانسال که مقنعهاش را طوری جلو کشیده بود که سایهبان هم شده بود، با ماشین سمند از جلوی من رد شد و چپچپ نگاهم کرد. بههرحال، از آنجا تا در خروجی، سه نخ سیگار فاصله بود.
حدود دو هفته بعد در «سامانه مرکز جذب هیئت علمی» یک پیام داشتم مبنی بر اینکه با درخواست من موافقت نشده است، به علت «عدم تأیید دانشگاه». به این معنی که من میتوانم همچنان در دانشگاه تدریس کنم، اما از تغییر وضعیتِ قرارداد خبری نیست. به عبارت دیگر، همینطور معلق باید باشم تا صلاحیت عمومی لازم برای تدریس را پیدا کنم.
راستش، از همان ابتدا میدانستم که تأیید نخواهم شد. برای گرفتن تأیید هم نرفته بودم. میخواستم چهرههایشان را ببینم؛ در چشمهایشان نگاه کنم. آیا نگاهشان تغییر میکرد وقتی میدیدند کسی حاضر نیست در دروغ مشارکت کند؟ آیا وقتی خودشان دروغ میگفتند، خندهشان نمیگرفت؟ بههرحال، هنگام خداحافظی لبخند میزدند و کمی از جایشان نیمخیز شدند.
هر بار که به در بسته دانشگاه میخورم، اول پناه میبرم به نوشتن و بعد کانال، وبلاگ و دورههایم را سروسامان میدهم. به همین دلیل است که اخیراً مشغول بازتعریف و بازطراحی فعالیتهایم هستم و کمتر مطلبی منتشر میکنم. چند هفتهای طول میکشد. فعلاً حکیم ناچار از روی اجبار مینویسد و من هم تاریخ میگذارم و در کانال پست میکنم. حکیم ناچار قول داده تا انتهای سال هر هفته متن بنویسد.