مقالهای که حدود سه سال نگارش و ویراستش طول کشید بلاخره همین هفته به چاپ رسید.
عنوان: «پارسیا یا گفتار شجاعانه و پاسخ دولت در ایران»
مجله: "پارسیا; مجله فلسفه انتقادی" (Parrhesia: A Journal of Critical Philosophy )
نویسنده: مجید حیدری
در زمان نگارش این مقاله هیچ پیشینه تحقیقاتی جدی در فارسی نیافتم. به نظرم اولین بار باشد که بحث پارسیا در ایران در قالب یک مقاله مفصل با ذکر مثالهایی از تاریخ معاصر ایران مطرح میشود.
خلاصه مقاله:
این مقاله با بررسی چهار نمونه از تاریخ معاصر ایران، به تحلیل کارکرد و معنای سیاسیِ پارِسیا (گفتار صادقانه یا شجاعانه) پرداخته است. نویسنده با تکیه بر خوانشهای فوکو و پرنو، نشان میدهد که پارسیا در بستر سیاست ایران به اشکال گوناگونی از انتقاد—چه از سوی مقامات میانی علیه حاکمان و چه از سوی شهروندان علیه رأس قدرت—تجلی یافته است. این کنشها همواره با درخواست آزادی بیان، لغو سانسور، مقاومت در برابر استبداد و دفاع از اصول دموکراسی همراه بودهاند و اغلب هشدارهایی نسبت به آینده کشور و دعوتی به کنش جمعی علیه اقتدارگرایی را در خود داشتهاند.
در برابر این کنشهای پارسیاستیک، دولت با نوعی بلاغت (گفتمان) سهگانه واکنش نشان داده است: دفاع از ارزشهای انقلاب، تصویرسازی از خود بهعنوان قربانی توطئههای خارجی، و بازتعریف پارسیا به عنوان انتقاد از غرب. این گفتمان دفاعی، ضمن انحراف از نقدهای داخلی، مسئولیت بحرانها را به بیرون نسبت میدهد و مشروعیت خود را بازتولید میکند. طبق یافتههای تحقیق تأثیر پارسیا در گذر زمان کاهش مییابد؛ زیرا تکرار نقد بدون توجه به «کایروس» (لحظۀ مناسب) و از دست رفتن مشروعیت حاکمان، باعث میشود گفتار شجاعانه دیگر نتواند واکنش یا تأمل واقعی در ساختار قدرت برانگیزد.
(من مجید حیدری هستم و آنچه میشنوید یافتههای داستانی کوتاه است از مسائلی که در زندگی روزمره خودم با آنها روبرو هستم) البته این پادکست کوتاه یک جور تحلیل فیلم هم هست.
دختر جوانی به نام کالین از مردی که او را به مدت هفت سال به اسارت گرفته است، شلاق زده، تجاوز کرده و در یک جعبه نگه داشته، تشکر میکند. چرا؟ چون آن مرد دروغ خوبی ساخته. مرد به کالین گفته که تمام این کارها را به این دلیل انجام داده که دخترک را از یک کمپانی زیرزمینی به عنوان برده خریداری کرده است و اگر کالین فرار کند یا به کسی درباره برده بودنش بگوید، کمپانی تمام اعضا خانواده او را خواهد کشت.
در این فیلم که بر اساس یک آدمدزدی واقعی و وحشتناک در تاریخ آمریکا ساخته شده است، در ابتدا مرد کالین را میبندد، در جعبه حبس میکند، شلاق میزند و بارها به او تجاوز میکند تا او از نظر روحی ضعیف و آسیبپذیر شود. سپس برای ادامه این شرایط ترس عمیقی در دل او میاندازد درباره کمپانی که کارش خرید و فروش برده است. در ابتدا کالین در مواجه با این همه درد و شکنجه فقط یک سوال میپرسد: چرا؟ اما بهتدریج این پرسش در وجودش خاموش میشود زیرا مرد هم از نظر فیزیکی و هم روحی مقاومت او را در هم میشکند و کالین به یک دروغ ایمان میآورد؛ یک کمپانی وحشتناک و بیرحم که ممکن است او و خانوادهاش را به قتل برساند.
بهنظرم حتی یک سال زمان هم برای فرو ریختن و شکسته شدن یک انسان کافی باشد. کالین در طی هفت سال با ترس، شلاق و زندگی در جعبه خوگرفت و فراموش کرد که زندگی پیش از برده شدن چطور بوده است. ترس چنان زندگی او را پر کرد و مرد چنان سلطه خودش را حتمی کرد که کالین به پذیرش کامل بردگی خودش رسید و وقتی بعد از چند سال اجازه یافت خانوادهاش را برای مدت کوتاهی ببیند از مرد اسارتگرش تشکر کرد.
در واقع مرد از دو طریق کالین را به اسارت گرفت "زور فیزیکی" و "زبان". در ابتدا با زور فیزیکی بدن کالین را تسخیر کرد و سپس با داستانهای دروغین اما وحشتناک از یک کمپانی خیالی ترس را در دل دخترک نهادینه کرد. بهنظر من، نکته بسیار مهم درباره این فیلم یادآوری قدرت زبان است. به عبارت دیگر همانقدر که قدرت فیزیکی و خشونت محض دلهرهآور است، زبان نیز میتواند بر آدمها سلطه بیابد و ترس ایجاد کند. منظور از زبان هر معنایی است که در کلمات، عبارات و جملات میآید و در هر قالبی از جمله داستان، استدلال، عقاید و باورها.
از داستان این فیلم میتوانیم استفاده کنیم در جهت صورتبندی این مساله که سلطه معمولا با قدرت فیزیکی شروع میشود و سپس به مرحله زبانی میرسد. مثلا پس از پیروزی یک انقلاب، صاحبان قدرت جدید در ابتدای پیروزی خشونت بیشتری از خود نشان میدهد اما پس از طی این دوران، دیگر نیاز به خشونت برهنه نیست و کافی است افراد را تحت سلطه زبانی خود بگیرند. پس از یک دوره خشونت محض، مرور داستانهای آن زمان در دل همگی ترس ایجاد میکند و تنها کافی است افراد را تحت کنترل زبانی در آورد.
از بستر داستانی فراهم شده در این فیلم میتوانیم استفاده کنیم تا به معنای اصطلاح «گفتمان» بپردازیم. اگر داستانهای هراسناکی که مرد از کمپانی تعریف کرد به صورت سازماندهی شده بسط پیدا کند و عده قابل توجهی از مردم به آن باور بیاورند و بازگو کنند، دیگر با یک داستان ساده سروکار نداریم بلکه با یک "گفتمان" روبروایم.
هر کسی میتواند از این گفتمان استفاده کند تا فرد یا افرادی را اسیر خودش کند. کسانی که از این گفتمان استفاده میکنند یقینا قصد دارند عدهای بختبرگشته را اسیر کنند و اگر این گفتمان مورد پسند صاحبان قدرت (سیاسی یا مالی) در جامعه قرار گیرد آن وقت به آن «گفتمان غالب» گفته میشود. معمولا گفتمان غالب توسط یک گروه قدرت مافیایی، سیستم سیاسی یا حتی قوانین مشخصی پشتیبانی میشود. گفتمان غالب همچون داستان فیلم «دختری در جعبه» با تلفیق زور و زبان خود را به جامعه تحمیل میکند. در چنین زمانی گفتمان غالب «امر غیرمعمول» را جانشین «امر معمولی» میکند، به عبارت دیگر سعی میکند "عقل سلیم" را در جامعه کمرنگ کند. در نتیجه، بعد از مدت زمان مشخصی همانطور که دخترک از مرد اسارتگر خود تشکر کرد (یعنی به یک امر غیرمعقول و غیرمعمول تن داد) افراد تحت سلطه گفتمان غالب هم مجبور میشوند سپاسگذار شرایط «غیرمعمول و غیرمعقول» خودشان باشند و از نمایندگان گفتمان غالب تشکر و قدردانی کنند.
البته رویکرد همه افراد تحت سلطه گفتمان غالب یکسان نیست. افراد را نسبت به نوع واکنش آنها نسبت به گفتمان غالب میتوانیم به چهار دسته تقسیم کنیم: دسته اول، پذیرندگان گفتمان که به هر شکلی با اصول گفتمان (که همان دروغ بزرگ یا کمپانی دروغین است) همزاد پنداری کردهاند و صاحب سود و منفعت میشوند. دسته دوم، کسانی که گفتمان غالب را پس میزنند و به صورت مستقل به زیست خود ادامه میدهند. گروه سوم، که به مقاومت بر علیه گفتمان غالب میپردازند و گروه چهارم که مایل هستند به گفتمان غالب بپیوندند اما به هر دلیل هنوز موفق نشدهاند.
تمرکز من بر روی همین گروه آخر است یعنی کسانی که میدانند داستان کمپانی وحشتناک دروغ است اما چنان ترس در آنها رسوخ کرده که جرات هیچگونه مقاومتی را با این دروغ بزرگ ندارند. این دسته از افراد مثل کالین به زندگی در محبس، شلاق خوردن و زندانی بودن خو گرفتهاند و حتی این سبک زندگی را میپسندند. در این افراد همچون کالین همان سوال اساسی و اصولی فرو نشسته است یعنی پرسش از چرایی؟
از این دست آدمها زیاد میشناسم و اتفاقا به نظرم طنز شیرین و تاریکی در زیست این افراد جاری است. این افراد به استخدام گفتمان غالب در نیامدهاند اما با تمام وجود در تلاش هستند که گفتمان غالب دستی به سر روی آنها بکشد و در صورت ممکن آنها را استخدام کند. تعداد این افراد در جامعه کم نیست اما معمولا در تحلیلهای جامعهشناختی مورد توجه قرار نمیگیرند چون یک گروه حاشیهای به حساب میآیند. یعنی نه کاملا مستقل هستند و نه کاملا در استخدام گفتمان غالب یا همان نظام حاکم یا سیستم سیاسی.
بهنظرم همین عده هستند که بیشتر از هر گروه دیگر تحت سلطه زبانی قرار میگیرند. این گروه را به راحتی میتوان از ادبیاتشان، یا همان زبانی که به کار میبرند یا به قول قدما از "سخنشان" شناخت. زبان ویژه این گروه به اصطلاح فنی idialoect آنها مشخص است منظورم از ایدیالکت همان "گویش فردی" این افراد است. گویش فردی این دسته از آدمها خنثی است. خوب منظورم از خنثی چیست؟ منظور از گویش فردی خنثی شده کلمات، عبارات و جملاتی است که ضمن بهکار بردن ظاهری زبان، هیچ معنای ویژهای را ایجاد نمیکند. بهترین مثال زبان خنثی شده تعارف کردن، تبریک و تحسین ظاهری و تسلیت است. چه در زندگی هرروزه و چه در فضای مجازی با افرادی روبرو هستیم که دائم در حال استفاده خنثی از زبان هستند زبان را به صورت کلیشهای، تعارفی، تکراری و بیهوده به کار میبرند. بازنشر بخشهای نامهها و آئیننامههایی اداری، تبریک ورود یک فرد به گروه تلگرامی، تبریک روزهای ویژه در تقویم، تعارف کردن برای وارد شدن به یک اتاق، سلام احوال پرسیهای طولانی، خداحافظیهای پر از کلمات ویژه، انشاءالله که حل میشود، همه زحمت کشیدند، اینها همه نهتنها دروغ است بلکه کاری سیاسی هستند.
چرا تشکر و قدردانی را کاری سیاسی میدانم؟ خیلی ساده به این دلیل که آن فرد با تشکر و تقدیر ظاهری تنها مشغول تثبیت موقعیت اجتماعی خود است. نه تنها فرد مشغول تثبیت موقعیت اجتماعی خود با کانونهای کوچک قدرت است بلکه هیچ محتوای واقعی یا معنای کاربردی ناشی از علم یا تجربه واقعی را نیز در اختیار ندارد تا به بیان بیاورد. البته این گویش فردی که میتوان به آن اصطلاح «گفتمان دربندان سپاسگذار» داد بیش از آنکه نتیجه اختیار خود این افراد باشد نتیجه سالها تسلط گفتمان غالب است.
گفتمانهای غالب (اسارتگر) همچون گفتمان مرد در فیلم «دختری در جعبه» اصولا بر اساس یک دروغ بزرگ شکل میگیرند و آن دروغ بزرگ را بسط و گسترش میدهند. این گفتمانها برای مسلط کردن خود اساسا نیاز دارند که دیگر گفتمانهای واقعی و صادق را خنثی کنند. مهمترین راهکار برای از کار انداختن گفتمانهای اصولی و صادقانه چیست؟ بیخاصیت کردن زبان از طریق تکرار دروغها، عوض کردن معنای کلمات و جا انداختن فرهنگ تعارف، تحسین و تمجید ظاهری.
در پایان، بد نیست اشاره مختصری به ادبیات گروهی داشته باشیم که «گفتمان مقاومت» در برابر گفتمان غالب را پیش میبرند. زبان یا به اصطلاح ادبیات کلاسیک فارسی «سخن» میان سخنوران اهمیت بالایی دارد زیرا معتقدند «سخن» مهمترین و اخرین سنگر برای ایستادگی و مقاومت مقابل هر گونهای از ظلم و جور است. طبیعی است که هر گفتمان غالبی سعی کند زبان، کلمات و عبارات را از کار بیاندازد تا مثلا بتواند «شکست» را «پیروزی» بخواند، سیر سعودی را «نوسانات» بنامد، کمبود را «ناترازی» بگوید. راستش هر موقع در این گروههای تلگرامی اساتید میبینم افراد مشغول رد و بدل کردن عبارات بیمعنی در تبریک و تسلیت و هر گونه تعارف هستند، یاد همین فیلم میافتم: که چطور در بندیم، اما سپاسگزار.
به قول فردوسی: زِ نیکو سُخن بِهْ چه اَندر جَهان
میتوانید این متن را در کانال تلگرامی پراکسیس گوش کنید. اینجا کلیک کنید
سعدی (۷۷)
دشمنان سعدی در روزگار او، به احتمال زیاد، دو گروه بودهاند: نخست زاهدان و فقهای خشکاندیش که سخنان آزاداندیشانه و طبع لذتجوی او را کفرآمیز میشمردند؛ دوم شاعران و سخنوران رقیب که در حسد از شهرت و نفوذ سخن او، به نکوهش و بدگویی میپرداختند. این دو گروه در جوامع امروز نیز، به شکلهای دیگر، همچنان قابل شناساییاند.
دوش در واقعه دیدم که نگارین میگفت / سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
سعدی (۷۶)
در زمانه سعدی هنوز سخن ارزش داشته، امروزه سخن بیارزشترین چیز است. زور و قدرت از یک سوی و سرمایهداری و تبلیغات از سوی دیگر، زبان و سخن را بیارزش کردهاند.
گر واسطهٔ سخن نبودی / در وهم نیامدی دهانت
سعدی (۷۵)
حالا بعضیها اصرار دارند که در شعر فارسی معشوق واقعی خدای عزوجل است، من کاری ندارم. لذت خواندن بیت زیر در این است که بتوانی تصویر سازی کنی.
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت / آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
سهیلا دیزگلی هنرمند نقاش و شاعر است که در آثارش به بازنمایی درد، رنج و فرسایش درونی پرداخته است. در مجموعه آثار نقاشی خود با بیانی نمادین و فیگوراتیو به مطالعه تصویری انسان معاصر در ارتباط با محیط اطرافش پرداخته است و در مجموعه اشعارش در فضایی رازآلود و سوررئال به موضوعاتی از قبیل تنهایی، اضطراب و دلشوره اشاره کرده است.
او معتقد است که در آثارش به مقولههای بنیادین زندگی مانند زمان، فرسایش و ناپایداری میپردازد و تلاش میکند پیچیدگی و سردرگمی انسان معاصر را بازنمایی کند. سهیلا در مجموعه آثارش از جمله شیب درد، برزخ، صلیب سرب، کمدی الهی و دیوانگی به مطالعه نقاشانه موضوعات مختلف پرداخته از جمله رخدادهایی مربوط به جنگ، لحظات پیش از مرگ و بازنمایی احساسی از طبیعت.
دیزگلی بهعنوان نقاش، در چندین نمایشگاه گروهی و انفرادی شرکت کرده است و به بازنمایی انسانهایی منزوی پرداخته. در آثار نقاشی سهیلا رنگگذاری نقش مهمتری از طراحی دارد؛ مرز بین فیگورها با محیط اطرافشان با خط مشخص نشده بلکه محو شدن تدریجی رنگها مرز هر فیگور با محیطش را مشخص میکند. از جمله تکنیکهای بیانی هنرمند میتوان به خراشیدگی، درهم تنیدگی، سرفرو بردن فیگورها، اغراق در کشیدگی و فرسایش دستها به سر اشاره کرد. در آخرین مجموعه خود با نام دیوانگی که آثار نقاشی ملهم از مجموعه اشعار محمد باقر کلاهی است، سهیلا به بیانی انتزاعی از درد و انزوا و در همتنیدگی رسیده است. البته همچنان شاهد استفاده از تکنیک بیانی خراش در این مجموعه نیز هستیم که بازنمایی نوعی رنج مزمن است.
سهیلا در نقش شاعر، بیانی ساده اما تصویری و سوررئال دارد که تلاش میکند حالات ذهنی و عاطفی خود را منتقل کند. شعرهای او فضایی رازآلود و درونی دارند و بازتابدهندهی فرسایش روحی، اضطراب، تنهایی و دلشورهاند، اما محدود به این احساسات نیستند؛ او با استفاده از تصاویر ناگهانی و گاه خشونتآمیز—مانند بدن زخمی، رگها، گردن، چاقو، زندان، مرگ و فقدان—تجربههای فردی و جمعی را همزمان بازنمایی میکند. در شعر او، سکوت، روایت شخصی کوتاه و تکرار ابزارهایی هستند برای القای حس خفگی، خطر و پوچی.شاعر با تلفیق تجربهی شخصی و حافظهی جمعی، فضایی میسازد که هم بازتابدهندهی رنجهای زیستهی فردی است و هم منعکسکنندهی خشونت، سرکوب و ناامیدی در جامعه معاصر. این ویژگیها شعر او را در مرز میان گزارش شخصی، شعر تصویری و برداشتی اگزیستانسیال از زندگی قرار داده است.
سابقه هنری سهیلا دیزگلی نشان از دو وجه متمایز دارد. از یک سو فعالیتهای فرهنگی-اجتماعی گستردهای را تجربه کرده از جمله تدریس، نمایشگاهداری، نمایشگاه گردانی و برگزاری نشستهای ادبی و هنری مختلف، از سوی دیگر در آثارش به بازنمایی انزوا و درد مزمن فردی پرداخته است. به عبارت دیگر هنرمند از یک سو در فعالیتهای فرهنگی دغدغه اجتماعی خود را نشان داده است و از سوی دیگر نگاهی اگزیستانسیال به مسئولیت فردی و رنج زیستن در انزوا دارد. به همین دلیل، در آثارش میتوان شاهد قسمتی از تجربه زیست پرآشوب افرادی بود که در جامعه کنونی ایران زندگی میکنند. قسمتی از این رنج، بدون شک، مربوط به ساختار نامطلوب و سرکوبگر اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حاکم است اما بخش دیگر را میتوان ناشی از برداشت مدرن هنرمند از مقوله هنر دانست. او هنرمندی است که در جستجوی ایدهآلهای هنر مدرن است از جمله بازنمایی واقعگرایانه با بیانی ذهنی و گسست از سنت. او به جای پاسخ دادن، پرسش مطرح میکند و به جای معنا بخشی، معنا را به چالش میکشد و در همین بستر است که پوچی، انزوا و درد در آثارش ظهور میکند.
فایل پورتفولیو هنرمند
Soheila Dizgoli is a painter and poet whose work explores the representation of pain, suffering, and inner erosion. In her painting series, through symbolic and figurative expression, she visually examines the contemporary human being in relation to their environment. In her poetry, within a mysterious and surreal atmosphere, she addresses themes such as loneliness, anxiety, and dread.
She believes that her works deal with fundamental aspects of life—such as time, erosion, and impermanence—and she seeks to reflect the complexity and confusion of contemporary existence. Among her series, including Slope of Pain, Limbo, Lead Cross, The Divine Comedy, and Madness, she has explored painterly studies of themes ranging from war events, to moments before death, to emotional representations of nature.
As a painter, Dizgoli has participated in numerous solo and group exhibitions, often portraying isolated human figures. In her paintings, color takes precedence over line; the boundaries between figures and their surroundings are not defined by contour, but rather by the gradual dissolution of colors. Among her expressive techniques are scratching, interweaving, immersing figures, exaggerated elongation, and the erosion of hands into heads. In her most recent series, Madness—paintings inspired by the poetry of Mohammad Bagher Kallahi—Soheila arrives at an abstract expression of pain, isolation, and entanglement. Still, the expressive technique of scratching remains present, symbolizing a form of chronic suffering.
As a poet, she adopts a simple yet visual and surreal style, aiming to convey her mental and emotional states. Her poems create an inward, enigmatic atmosphere that reflects psychological erosion, anxiety, solitude, and dread—but they are not confined to these emotions. Through sudden and sometimes violent imagery—such as wounded bodies, veins, necks, knives, prisons, death, and loss—she simultaneously depicts personal and collective experiences. In her poetry, silence, brief personal narratives, and repetition serve as tools to evoke suffocation, danger, and futility. By intertwining personal experience with collective memory, she creates a space that not only mirrors individual suffering but also reflects violence, repression, and despair in contemporary society. Her poetry thus stands at the intersection of personal testimony, visual poetry, and an existential interpretation of life.
Dizgoli’s artistic career reveals two distinct dimensions. On the one hand, she has been deeply engaged in cultural and social activities, including teaching, gallery direction, curatorial work, and organizing literary and artistic gatherings. On the other hand, her works portray isolation and chronic personal pain. In other words, while her cultural activities demonstrate a social concern, her art reflects an existential perspective on individual responsibility and the suffering of life in solitude. For this reason, her works can be seen as fragments of the turbulent lived experience of individuals in today’s Iran. Part of this suffering undoubtedly stems from the oppressive socio-political and economic structures in place; yet another part emerges from her modern artistic perspective—her pursuit of modernist ideals such as subjective realism and the rupture from tradition. Rather than offering answers, she raises questions; instead of constructing meaning, she challenges it. It is within this very framework that futility, isolation, and pain emerge in her work.
Artist's Porftfolio
مشخصات وب
دست دراز میکنی و لمس میشوی،
میچرخی و همه چیز نیست شده است.
موضوعات وب
- پیادهروی و فلسفه
- اسیر شهرستانی
- سعدی و تفکر انتقادی
- شعر
- همباشی من و حقیقت
- فلسفه رواقی
- پورتفولیو هنرمند
- وسطبازم و طنازم
- مینیاکوسیستم هنر
- کلنگ
- پرورش رادیکال
- فلسفههای رهایی بخش
- پارزیا
- مستند سازی و تحقیق هنری
- صنعتِ مستی
- نافرمانی
- جبروتِ جسم
- یافتههای داستانی
- نقد آثار هنری
- دوره آموزشی
- هادی پاکزاد
- افسردگی
- پادکست پراکسیس
- منابع درسی دانشگاه
- رزومه
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- تیر ۱۴۰۲
- خرداد ۱۴۰۲
- اردیبهشت ۱۴۰۲
- فروردین ۱۴۰۲
- اسفند ۱۴۰۱
- آرشيو