من مجید حیدری هستم و امروز ۱۶ دی ماه ۱۴۰۴ هست. دقیقا زمانی که اعتراضاتی در بسیاری از شهرهای ایران در جریان است و مردم کلمه آزادی را فریاد میزنند. من نوشتن این متن را دو ماه پیش شروع کردم که البته اعتراضی در کار نبود اما خوب قابل پیشبینی بود. این متن مبتنی بر گزارشی از تجربه زیسته خودم، تحقیقات شهودی و کنشی و در نهایت تطبیق با منابع علمی در زمینه آزادی نوشته شده. این تحقیق به من کمک کرد که کلیشه ذهنی خودم از آزادی را باز تعریف کنم و با دید علمی به موضوع نگاه کنم. امیدوارم برای بقیه هم مفید باش.
کلمه آزادی بنا به این که در چه بستری بهکار برده میشود معانی متفاوتی دارد. در این متن، آزادی اجتماعی را نه احساس رهایی، بلکه مجموعهای از حقوق فردی تضمینشده توسط قانون میدانم و سعی خواهم کرد به دو تعارض معنایی در مفهوم آزادی اشاره کنم.
در این نوشتار معنای آزادی را در سه سطح بررسی میکنم. در سطح اول معنای آرمانی آزادی، سطح بعدی معنای فردی است و سرآخر به معنای اجتماعی آن میپردازم.
در سطح اول، معنای آزادی در شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» یا شعار «زن، زندگی، آزادی» است. پرسش اولیه من این بود که چطور میشود آزادی از ارکان اصلی یک انقلاب باشد اما پس از پیروزی، این شعار محقق نشود؟ و آیا این تعارض ممکن است در بطن شعار «زن، زندگی، آزادی» هم مستتر باشد؟
بهنظر میرسد وقتی آزادی در شعارهای گروهی از مردم ظهور میکند، زمانی است که مردم به هر دلیلی از نظم حاکم به ستوه آمدهاند از جمله بیعدالتی، سرکوب و انواع تبعیضهای ساختاری. ظهور کلمه آزادی در شعارهای این گروه از مردم به معنای رهایی یا آزادی از نظم حاکم است و نه چیز دیگر. یعنی مردمِ ناراضی، نظم حاکم را دیگر نمیخواهند و قصد کردهاند که خود را از چنین نظمی که شامل فساد و بیعدالتی است رها کنند. این معنای آرمانی از کلمه آزادی در واقع نوعی واکنش به این احساس است که مردم حس میکنند نظم حاکم آنها را به بند کرده است و هیچ راهی برای اصلاح امور در قالب چنین نظامی وجود ندارد. بنابراین ظهور کلمه آزادی در شعارهای مردمی تنها نشان از میل به رهایی از زندانی است که حکومت مستقر برای آنها ایجاد کرده. به این ترتیب، شاید بتوان خواسته شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را به آزادی از وابستگی به فرهنگ غربی و برقراری نظمی منطبق با یک جمهوری اسلامی تفسیر کرد، و همچنین در مورد شعار «زن، زندگی، آزادی» آن را به آزادی زنان و زندگی (در کلیت خودش) از زندانی دانست که جمهوری اسلامی برای آنها ساخته.
این معنای آزادی «آزادی از» یا «رهایی از» گفته میشود. یعنی آزادی در معنای سلبی یا منفی خودش، به این معنی که عدهای از مردم خواستار رهایی از نظم حاکم هستند. این معنای آزادی وقتی در شعارهای مردمی و حتی بخشی از ادبیات معاصر به خصوص شعر ظهور میکند که میلی جمعی برای رهایی از یک نظم ناعادلانه وجود دارد.
در سطح بعدی، آزادی در معنای فردی است که هم میتواند جنبه سلبی داشته باشد و هم جنبه ایجابی. وقتی فردی تصمیم بگیرد خود را از سلطه سنتهای دست و پا گیر اجتماعی، خرافهها یا حتی نظارت بیش از حد خانواده رهایی بخشد، در واقع در تلاش است خود را از نهادهای غیر رسمی یا به قول فوکو «قدرت انظباطی روزمره» نجات دهد. در این معنا هم فرد باید خودش را از این قدرت انظباطی جامعه رها کند و هم برای بدست آوردن حقوق مختلف خود با نهادهای غیر رسمی مثل خانواده مبارزه کند. در این سطح از معنای آزادی، فرد با قوانین اجتماعی یا نظام سیاسی مبارزه نمیکند بلکه در مقابل ساختار غیر رسمی جامعه میایستد. این حیطه از آزادی همچنین شامل این مهم است که فرد باورهای کلی زیست خود را انتخاب کند، تمایلات دینی خود را مشخص کند و یا سبک و سیاق زندگیش را تنظیم کند.
به تجربه یافتهام که معمولا عده زیادی از افراد، این معنای از آزادی را ناچیز میشمارند؛ به این معنا که تا حد زیادی با هنجارهای اجتماعی، سنتهای فرهنگی، هویت ملی و همچنین نسخههای تعدیل شدهای از باورهای مذهبی کنار میآیند. عده کمی یافت میشوند که با پس زدن فضای موجود، راه خودشان را جستجو کنند. این معنای آزادی را میتوان در فلسفههایی جستجو کرد که هدفشان بهبود زندگی فرد است همچون فلسفه رواقی که هدفش آزاد کردن شخص از تعصبها و سنتهای مختلف دست و پا گیر است.
طبق آنچه من مشاهده کردهام، عده زیادی از مردم علاقهای به کسب چنین آزادی ندارند و یا حتی سطح بسیار پایینی از این آزادی را برای گذران زندگی خودشان کافی میدانند. به این دلیل مهم که فلسفههای رهاییبخشی همچون فلسفه رواقی مسئولیت زیادی بر دوش فرد میگذارند. فرد نیاز دارد در هر زمینهای مستقل بیاندیشد و حتی مساله مهمی همچون مرگ را به عنوان حقیقتی قطعی و پایانی برای زندگی بپذیرد. بنابراین عده زیادی از مردم ترجیح میدهند چنین آزادی را تجربه نکنند و به فلسفهها یا رویکردهای دینی یا شبهدینی پناه برند. یعنی فلسفهها، ادیان یا باورهایی که نسخه ملایم و آرامشبخشی از زندگی تصویر کردهاند و ترجیحا وعده پاداش در جهان دیگری را به فرد میدهند به شرطی که فرد دستورات دینی را رعایت کند.
میتوان ادعا کرد که هر سیستم اقتدارگرایی پیش از برنامهریزی کلان بر سلب آزادیهای گوناگون افراد جامعه باید برنامهای مدون و تنظیم شده برای پایین کشیدن سطح انتظار آزادی فردی مردم از طریق نشر و بسط نوعی از ایدئولوژی مذهبی، اقتصادی یا سیاسی داشته باشد، تا بتواند بر مبنای آن ایدئولوژی اقتدار و سلطه خود را سامان ببخشد. به عبارت دیگر، پروپاگاندای دولتی یکی از مبانی اصلی خودش را از نحوه پایین کشیدن سطح انتظار آزادی فردی در جامعه کسب میکند. بنابراین، در سیستمهای اقتدارگرا نهادهایی که بر بسط و نشر پروپاگاندای دولتی ناظر بر محدود کردن حدود آزادی فردی است بر نهادهایی که سامان دهنده نظم سیاسی و اقتصادی جامعه است اولویت دارد؛ یعنی نشر و بسط ایدئولوژی محدودکننده آزادی فردی مردم، به سیاستهای متمرکز بر رفاح و توسعه جامعه ارجهیت دارد زیرا توسعه و رفاح، مردم را از باور به ایدئولوژیهای محدود کننده دور میکند.
یکی از اساسیترین تعارضهای معنای آزادی در همین نکته مستتر است. در سیستمهای اقتدارگرا نهادهای دولتی مسئولیت مییابند تا انتظارات مردمی از سطح آزادی را پایین بکشند، معنای آزادی فردی را مبهم کنند و بازی زبانی به راه بیاندازند که مخدوش کننده معنای آزادی فردی است از جمله اغراق در معنای تعلق (یا غیرت) به خانواده، هویت دینی و ملی. به عبارت دیگر کنترل فقط با زور نیست بلکه «طبیعیسازی محدودیت» است. به تجربه ایرانیان امروز، طبیعی سازی اخذ مجوز برای بخش زیادی از فعالیتهای معمول اقتصادی، فرهنگی و آموزشی است.
اما تجربه شخصی به من ثابت کرده است که آزادی در معنای فردی حتی در یک سیستم اقتدارگرا نیز تا حد زیادی قابل دسترسی است. در صورتی که فرد شناخت مناسبی از وضعیت تاریخی خود کسب کند، به خصوص با اخذ رویکرد انتقادی به نهادهای رسمی (ازجمله نظام آموزشی) و نهادهای غیررسمی (از جمله خانواده و جوامع کوچک) میتواند به نوعی از آزادی فردی دست پیدا کند. به این شکل فرد میتواند خود را از زیر یوغ بسیاری از هنجارهای اجتماعی و حتی قوانین اجتماعی خارج کند به این دلیل مهم که بسیاری از فعالیتهای او خارج از حیطه نظارت این نهادهاست. یعنی فرد میتواند زیستی را ساماندهی کند که نظمی پویا و درونی دارد اما خارج از حیطه نظارت و کنترل نهادهای رسمی و غیر رسمی است. دقت داشته باشید که منظورم از نحوه زیست به هیچ عنوان یافتن «حاشیهای امن» نیست بلکه عقبنشینی از نظم نامطلوب، نافرمانی یا حتی اطاعت بد از یک سیستم اقتدارگراست.
سطح سوم از معنای آزادی مربوط است به آزادی فرد در اجتماع. این نوع از آزادی مربوط است به قوانینی که یک اجتماع برای زندگی جمعی تنظیم کرده است. قوانین مربوط به جرایمی مثل قتل، دزدی و امثالهم تا حدی در کشورهای مختلف شبیه به هم است. البته تفاوتها هم قابل چشمپوشی نیست. اما قسمتی از قوانین که مربوط به آزادیهای فردی میشود موضوع بحث ماست. تفاوت اساسی سیستمهای حاکمیتی لیبرال دموکراسی با سیستمهای حاکمیتی اقتدارگرا در بخش جرمانگاری برای آزادیهای فردی است. در یک سیستم اقتدارگرا بسیاری از آزادیهای فردی محدود شدهاند و یا به صورت کامل از شخص گرفته شدهاند (این مهم اساسا با طبیعیسازی مجوزدهی برای هر فعالیتی و سپس کنترل و نظارت انجام میشود) اما در یک سیستم لیبرال دموکرات قوانین زیادی در جهت حفظ آزادیهای فردی وضع شده است (این مهم را در اکثر موارد نهادهای مردمی، کنشگران و برخی از سیاسیون آزادیخواه پیگیری میکنند).
تعارض دوم در معنای آزادی در همین معنا برای من ظهور کرد. این تعارض به حدی بود که به شخصه تصمیم گرفتم معنای پراکسیس را برای خود باز تعریف کنم و بیش از پیش معنای پراکسیس در حیطه اجتماعی را محدود و محلی بدانم. در این تعارض معنایی متوجه شدم که برخی که شعار آزادی میدهند یا حتی نویسندگانی که برای آزادی شعر میگویند قسمت قابل توجهی از قوانین یک لیبرال دموکراسی استاندارد را پذیرا نیستند. به عبارت دیگر، سر دادن شعار آزادی به هیچ روی تضمین کننده این مهم نیست که فرد یا گروهی که شعار آزادی میدهد، پذیرای قوانینی باشد که تضمین کننده آزادیهای فردی در جامعه هستند. همچنین متوجه شدم که ایجاد یک گسست سیاسی میتواند به شکلگیری قوانین تضمین کننده آزادی فردی کمک کند اما ضرورتا هر گسست سیاسی این بستر را فراهم نمیکند به این دلیل واضح که این نوع از آزادیهای فردی را قوانینی تظمین میکنند که یک جامعه به تدریج و یک به یک آنها را به رسمیت میشناسد و از طریق فرایندی درونی و تدریجی.
برای توضیح این دست از آزادیها آزمایشهایی در جوامع کوچک انجام دادم. در این آزمایشهای کوچک اصول لیبرال دموکراسی را با جوامع کوچک در دسترس خودم مطرح کردم و واکنشهای آنها را ثبت کردم. این مسائل را مورد آزمایش قرار دادم: حق آزادی و استقلال فرد پس از ۱۸ سالگی در خانواده، حق آزادی بیان، اصل آزادی در پوشش، خوراک و نوشیدن و اصل عدم تبعیض. نتیجه برای من حیرتانگیز بود به این معنی که بسیاری از افرادی که از آنها درباره این اصول پرسش کردم تا حد زیادی این اصول را نپذیرفتند و یا بسیار به این اصول شک داشتند و حتی امکان تحقق این آزادیها را زیر سوال میبردند.
اجازه دهید یک به یک توضیح دهم. طبق اصل آزادی بیان هر کسی آزادی اندیشه، بیان و دسترسی به اطلاعات دارد. البته که این اصل بسیار مفصل و پیچیده است. اما من آن را در قالب سوالهای آسان از افراد مختلف پرسیدم؛ مثلا آیا فکر میکنید برای انتشار کتاب به مجوز نیاز است؟ عده بسیار زیادی معتقد بودند که «بلاخره بدون مجوز که نمیشه!».
در مثالی دیگر عده زیادی از پرسششوندگان برقراری رابطه جنسی خارج از ازدواج را غیر قانونی تصور میکردند. یعنی به بحث «رابطه جنسی توافقی» اعتقادی نداشتند و بهنظر آنها اگر کسی که متاهل است خارج از رابطه ازدواج با کسی رابطه جنسی داشته باشد جرم است و باید مجازات شود. حتی پس از طرح این مساله که بحث فقط قانونی است و بحث ما اخلاقی نیست هم، این عمل را جرم میدانستند.
در مثال دیگری بسیاری از والدین ایرانی حاضر نیستند استقلال و آزادی عمل فرزندانشان پس از رسیدن به سن قانونی یعنی ۱۸ سال را بپذیرند. برای آنها بسیار سخت است که تنها نقش حامی داشته باشند، در عوض سعی میکنند تا جای ممکن (تا پایان عمر) کنترل و نظارت خود بر فرزندشان را حفظ کنند به خصوص اگر دختر باشد. مثلا این جمله را زیاد از والدین میشنویم که دختر تا زمانی که در خانه پدری هست باید تحت کنترل کامل باشد تا این کنترل و نظارت به همسر او واگذار شود.
در مثالی دیگر، بسیاری از کسانی که با آنها گفتگو کردم برای حق پوشش افراد مرزهایی در نظر میگرفتند. همچنین بسیاری تبعیضها علیه زنان را طبیعی میدانستند از جمله حق ازدواج بدون اجازه پدر، حق خروج از کشور بدون اجازه پدر یا شوهر. همچنین بسیاری از مردان نسبت به تبعیضهایی که بر زنان وارد میشود یا بیتوجه هستند و یا همراه. سرآخر، عدهای کمی از مردان حاضر هستند که نقشهای سنتی جنسیتی را کنار بگذارند. باید اضافه کنم که تجربه شخصی فارغ از این آزمایش چنین نتایجی را درباره تبعیض قومیتی و زبانی نیز تائید میکند.
البته که من فقط و فقط از دایره تنگ تجارب خودم گزارش میدهم و این نتایج حاصل تحقیقی علمی با روایی و پایایی معتبر نیست. اما این را هم فراموش نمیکنم که برای تهیه یک گزارش از تجربه زیست خودم کافی است که به این نتیجه برسم که
جوامع اقتدارزده اغلب همزمان خواهان «آزادی از حکومت» و مخالف «آزادیهای لیبرال فردی» هستند. البته که این اساسا به این دلیل است که نظامهای اقتدارگرا، کنترل، نظارت و محدودیت را طبیعیسازی میکنند و در نتیجه مردم در زندگی روزمره خود ناخودآگاه به بازتولید همین اصول میپردازند. به همین دلیل عمده است که تغییرات ناگهانی سیاسی در اکثر مواقع به بازتولید نوعی از اقتدارگرایی جدید منجر میشود.
این موارد را ذکر کردم تا به این نتیجه برسم که معنای آزادی در شعارهای مردم در خیابان فاصله زیادی با معنای آزادی در حیطه اجتماعی دارد; یعنی قوانینی که تظمین کننده آزادیهای فردی هستند. به عبارت دیگر، من عدهای از افراد میشناسم که با وجود اینکه شعار آزادی میدهند با بسیاری از قوانینی که تضمین کننده آزادی و استقلال عمل فردی است مخالفند. همچنین این مهم را در نظر ندارند که بسیاری از قوانین تضمین کننده آزادی فردی از طریق روندی که درون جامعه طی میشود و به دلیل خواست جمعی مردم و تلاش کنشگران همان حیطه به دست میآید و تبدیل به قانون میشود. به عبارت دیگر، این نکته را در نظر نمیگیرند که حتی در سیستمهای سیاسی لیبرال دموکرات این دست آزادیها طی چند دهه گذشته آهسته آهسته توسط مردم کسب شده است از جمله مساله مشروبهای الکلی در آمریکا، برابری سیاه پوستان، حق به رسمیت شناختهشدن همجنسگرایان در اروپا و آمریکا و به دست آوردن حق رای، تحصیل و کار برای زنان.
بنابراین، تا زمانی که راه اصلاح از طریق تغییر قوانین وجود داشته باشد، یک جامعه به نظم موجود تن میدهد و تنها زمانی قصد براندازی نظم حاکم میکند که امکان اصلاح یا امکان تغییر قوانین نباشد. همه میدانیم که هر حکومت اقتدارگرایی بلاخره سرنگون خواهد شد و این عاقبتی محتوم است. اما باید یادآور شد که شعار آزادی در خیابان تنها به این مهم اشاره دارد که مردم خواستار رهایی از سیستم حاکم هستند زیرا را به بند کشیده است. البته که شعار آزادی به معنای روی کار آمدن سیستم حاکمیتی تظمین کننده آزادیهای فردی و اجتماعی نیست و آزادیهای فردی را مردم باید از هر سیستم حاکمیتی چه اقتدار گرا و چه دموکراتیک با کنشگری و فعالیت کسب کنند.
به عبارت دیگر، صرف ایجاد یک گسست سیاسی یا شورش علیه نظم موجود آزادی به دست نمیآید. البته که ایجاد این گسست بسیار مهم است تا گفتمان آزادی راه خود را در جامعه بگسترد و راه باز شود تا نهادهای مردمی و حکومتی در جهت تضمین آزادیهای فردی ایجاد شود و بستر تغییر قوانین فراهم شود. پس این مهم را باید در نظر گرفت که گاهی ایجاد یک گسست سیاسی شرط لازم برای محقق شدن آزادی است اما بهدست آوردن آزادیهای فردی یک فرایند است از ایجاد بستر، تا تغییر قوانین و همچنین پاسداشت از قوانین. به کلام دیگر آزادی ناگهانی رخ نمیدهد بلکه باید آن را بهدست آورد و از آن مراقبت کرد.
در پایان باید ذکر کرد، جنبشهای رهاییبخش که حول شعار «آزادی» بسیج میشوند، در معرض یک خطر ذاتی هستند: اگر نتوانند خواست «آزادی از» را به پروژهای روشن برای «آزادی برای» (متکثر، فردگرا و مبتنی بر حقوق) تبدیل کنند، و اگر این پروژه را در «فرهنگ حقوقی» روزمره مردم نهادینه نکنند، محکوم به تکرار چرخه استبداد - اعتراض - استبداد نو هستند.
برای شنیدن این متن در پادکست اینجا کلیک کنید.