هیولای معمولی
(یافتههای داستانی)
زندگی معمولی هیولایی در خود دارد که به چشم نمیآید. هیولایی عظیمالجثه و غمگین، که هزاران قلب در درونش همزمان میتپد تا خونی سیاهرنگ آهسته در بدنش گردش کند. اندوهی که در این هیولای معمولی پنهان است به ندرت به چشم میآید چرا که ما سرگرم گرفت و گیرهای زندگی هر روزهایم.
هیولای معمولی آنقدر پیشپا افتاده است که کمتر کسی او را میبیند. من اما یک روز صبح این هیولای عظیمالجثه غمگین را دیدم. صحنه ساکت و آرامی بود. چهارزانو زده بود و سرش را بین پاهایش فرو برده بود؛ کنار یک کوه در حاشیه شهر. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که این هیولا، آنقدر بزرگ است که هیچ کنج دنجی برایش یافت نمیشود، حتی وقتی کنار کوه مینشیند، از آن بزرگتر است. هر ساعت یک قطره اشک از چشمانش فرو میریخیت. از طلوع خورشید تا غروب همانجا ایستادم و اندوهی ساکت و ساکن را تماشا کردم.
معمولی هر چیز یا کسی است که به چشم نمیآید و غیر معمولی هر چیزی است که پسوند «تر» به آن میچسبد مثل بلندتر، بزرگتر، بیشتر، گرانتر، سبکتر، نمایشیتر و از این دست. به تجربه یافتهام که زندگی معمولی برای مردم قانع کننده نیست و دایم دنبال این هستند که «تر» تر شوند. اکثر افراد دنبال این هستند که از این هیولای خزیده زیر زندگی معمولی فرار کنند و رنگ و لعاب بیشتری به خودشان دهند تا بیشتر به چشم بیایند.
اما این هیولای اندوهناک عظیم دلش از چه گرفته است؟ آن روز خوب نگاهش کردم. او سینه ستبری نداشت و دست و پاهایش عظلانی و قوی نبود، بیشتر میخورد که غمباد داشته باشد. گویی تراژدی را زندگی میکرد و حس میکردم ک نای حرکت نداشت. این هیولا هر روز به قلبهای بیشتری نیاز دارد و با اینکه لب به غذا نمیزند هر روز بزرگتر میشود و ساکنتر. تمام آن روز مقابلش ایستادم، حتی یک لحظه هم چشم از درون خودش بیرون نیاورد و من را نگاهی نکرد.
از خودش میپرسید که چرا پس از مرگ آشیل، زندگی ادامه دارد؟ چطور همه چیز شبیه روز قبل از مرگ آشیل است؟ چرا زندگی تا این حد خفتبار، ذلیل، سرد و بیوجود است که پس از شبی که صدها نفر در خیابانهای یک شهر کشته میشوند دوباره با طلوع خورشید به کار و بار خود ادامه میدهد؟ چطور زندگی میتواند هنوز معمولی باشد؟
وقتی غروب شد، دستی برای هیولا تکان دادم و ترکش کردم. بودن من کنار این هیولا هیچ سودی برای او نداشت. هیچ کس، حتی حضور تمام مردم دنیا نمیتواند حال او را بهتر کند. شاید تنها زمانی حالش بهتر شود که تمام مردم دنیا دست از کار بکشند و در یک غروب غمانگیز همگی با هم بگریند. همه مردم از ته دل اشک بریزند برای قهرمان قهرمانان، آشیل بزرگ که جوانمرگ شد. و دیگر کسی شعری نسراید مگر برای آشیل و دیگر کسی داستانی نگوید مگر برای قهرمانی که از دست رفت. اما این تنها خیالی موهوم است. هیچ کس یافت نمیشود که زندگیش را رها کند و در یک غروب معمولی برای دیگری بگرید. فرزند هم در غم از دست دادن پدر چند روزی غمگین است و سپس همه چیز به حالت قبلی برمیگردد و زندگی معمولی به راه میافتد.
اما این تمام داستان نیست و آنچه از زندگی معمولی هم غمانگیزتر است، نمایش زندگی معمولی است. منظورم وقتی است که زندگی معمولی نیست اما شهرداری، بیلبوردهای شهر، مجریهای رادیو و تلویزیون سعی میکنند همه چیز را معمولی و طبیعی نمایش دهند. بله! اینطور است که «نمایش معمولی» خفتبارتر از زندگی معمولی است و البته دردناکتر. این صحنه همچون زمانی است که یک پدر که دیشب مست کرده بود همسر و فرزندش را زیر کتک سیاه و کبود کند و صبح که بیدار شد و مستیش پرید طوری رفتار کند که گویی هیچ اتفاقی نیافتده. به پسرش پول تو جیبی دهد که به مدرسه برود و به همسرش بگوید، عزیزم خدانگهدار! در خانه را آهسته ببند و به سر کار برود.
زندگی معمولی توهمی بیش نیست چونکه همیشه به دنبال «تر» ها هستیم و «تر» ها ارزشمندتر از معمولیها هستند، زندگی معمولی توهمی بیش نیست چونکه زندگی همیشه شامل نمایشی است از طبیعی جلوه دادن تراژدیها. باید فراموش کنی تا زندگی معمولی شود، طبیعی شود.
روزی که کنار هیولای عظیمالجثه غمگین سپری کردم، هیچ حرکتی نداشت به جز وقتی که روز به میانه رسید و خورشید به وسط آسمان. سرش را برداشت به افقهای دوردست خیره شد، سپس نفس بلندی کشید و دوباره سرش را در میان پاهایش گذاشت.
چند روز بعد از آن ملاقات، حس کردم باید چیزی را جشن بگیرم. برخاستم چای ریختم و پوست پلاستیکی یک شکلات را باز کردم و خش خش صدا کرد. باید زندگی معمولی را جشن بگیرم. امید داشتم آن هیولا به جشن کوچک من بیاید. جشن گرفتن چیزهای معمولی کار سادهای نیست، وقتی چیزهای غیرمعمول ارزشمندترند، وقتی نمایشی برقرار است تا تراژدی را معمولی جلوه دهد. جشن گرفتن زندگی معمولی کار سادهای نیست وقتی پدرت را از دست دادهای، وقتی قهرمان قهرمانان آشیل بزرگ جوانمرگ شده است.
زندگی معمولی آنقدرها هم پیشپا افتاده نیست، خیلی هم ساده به دست نمیآید.
زندگی معمولی جشنی است با اشکهای حلقه شده در چشم.
برای شنیدن این متن در کانال تلگرام پراکسیس اینجا کلیک کنید.
برای شنیدن این متن در کست باکس اینجا کلیک کنید.