سعدی (۸۲)
گفتم لب تو را که دل من تو بردهای / گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟
وقتی یار انکار میکند!
سعدی (۸۲)
گفتم لب تو را که دل من تو بردهای / گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟
وقتی یار انکار میکند!
سعدی (۸۱)
کسی را کاختیاری هست و محبوبی و مشروبی / مراد از بخت و حظ از عمر و مقصود از جهان دارد
این مضمون را در اشعار کلاسیک زیادی میتوان یافت به این معنی که کسی خوشبخت است که محبوبی در کنار دارد و به دست پیاله شراب.
دقت کردهاید که شاعران زیاد خانواده دوست نیستند! :))
سعدی (۸۰)
بیحاصلست یارا اوقات زندگانی / الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت / کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
بهنظرم ایده این ابیات شبیه نظرات رواقیون است مبنی بر اینکه خوشبختی تنها با دوستان روشناندیش و اهل گفتگو بهدست میآید.
هزل کمیکِ زبانی–معنایی با هدف خنداندن، ریشخند یا سبُکسازی فضا است.
قطعه زیر نمونهای از همین سبک ادبی است که برای پسرم نوشتم تا با هم بخندیم.
کِشکِشی با کشمشی همراه شد
چون کِشآمد، کشمشش بیتاب شد
رو به کشمش کرد و گفت
چون که کش کج میکشی، کش باز شد
کشمشش اخمی نمود و
از خودش بیزار شد
بشنو ای مرد جوان
از کشفروش شهر کیش
هر کِشی با کوششش کششاد شد
مجموعه هزلیات سعدی را به این نوشته پیوست میکنم. خود جناب سعدی درباره علت سرودن هزلیات جملات زیر را فرموده:
«بعضی از بزرگان مرا ملزم کردند تا کتابی در هزل برایشان بنویسم، من به ایشان جوابی ندادم پس تهدید به قتل کردند بخاطر همین جواب امر ایشان را اجابت کردم و این ابیات را سرودم و من پناه میبرم به خدای بزرگ (برای سرودن این ابیات). این فصلی است به شیوه هزل و این شیوه را بزرگان فضل ایراد نمیگیرند برای آن که هزل در سخن مانند نمک در غذا است.»
البته به نظر من گفته سعدی درست نیست یا حداقل این نقل قول نباید درست باشد زیرا وقتی هزلیات او را میخوانیم متوجه میشویم که شاعر مجبور نبوده است و از سرودن این قطعات لذت میبرده.
براسی دسترسی به فایل هزلیات سعدی اینجا کلیک کنید.
سعدی (۷۷)
دشمنان سعدی در روزگار او، به احتمال زیاد، دو گروه بودهاند: نخست زاهدان و فقهای خشکاندیش که سخنان آزاداندیشانه و طبع لذتجوی او را کفرآمیز میشمردند؛ دوم شاعران و سخنوران رقیب که در حسد از شهرت و نفوذ سخن او، به نکوهش و بدگویی میپرداختند. این دو گروه در جوامع امروز نیز، به شکلهای دیگر، همچنان قابل شناساییاند.
دوش در واقعه دیدم که نگارین میگفت / سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
سعدی (۷۶)
در زمانه سعدی هنوز سخن ارزش داشته، امروزه سخن بیارزشترین چیز است. زور و قدرت از یک سوی و سرمایهداری و تبلیغات از سوی دیگر، زبان و سخن را بیارزش کردهاند.
گر واسطهٔ سخن نبودی / در وهم نیامدی دهانت
سعدی (۷۵)
حالا بعضیها اصرار دارند که در شعر فارسی معشوق واقعی خدای عزوجل است، من کاری ندارم. لذت خواندن بیت زیر در این است که بتوانی تصویر سازی کنی.
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت / آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
کلمه «شنگولیان» شوخطبعی با نمکی است به خصوص وقتی کنار رندان مینشیند.
نکته مهمی در این بیت هست که کمتر به آن توجه میشود. یک دعوای اساسی در فرهنگ و ادب فارسی وجود دارد؛ دعوایی که بین دو گروه همیشه بوده و حتی هنوز هم هست. گروهی که خود را اهل باطن، عارف و از دنیا بریده معرفی میکنند و به این معتقدند که «عبادت به جز خدمت خلق نیست» و عدهای دیگر که نامهای زیادی دارند از جمله شیخ منبرنشین و زاهد که همیشه با توسل به زورِ محتسب به عرفا و شعرا سخت میگیرند. این گروه خودشان همه کاری میکنند اما در خفا. شعرا و عرفا هم همیشه این گروه را به ریا و پنهانکاری متهم میکنند.
غلام همت شنگولیان و رندانم / نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
سعدی (۷۳)
من ترجیح میدهم بیت زیر را لفظی برداشت کنم تا استعاری.
شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت / تو خود شکری یا عسلست آب دهانت؟
سعدی (۷۱)
حسن اندامت نمیگویم به شرح / خود حکایت میکند پیراهنت
از شما چه پنهان، دیروز کسی را دیدم که هنوز یقه پیراهنش به خاطرم هست!
سعدی (۷۰)
در نگاه من، بیت زیر به بازی گرفتن شوخطبعانه مفاهیم مذهبی است برای توصیف یار
این که تو داری قیامت است، نه قامت
سعدی (۶۹)
بیت زیر یک خط استدلالی محبوب است.
دوست روحانی داشتم که برای درمان فرزندش به انگلیس رفته بود. در تماسی تلفنی به او گفتم: حاج آقا در لندن هم سربه زیر راه میروی تا چشمت به نامحرم نیافتد؟ خنده کرد و گفت چند وقتی سر به زیر بودم، بعد متوجه شدم اینجا آدم سر به زیر باشد بیشتر گناه میکند، اما از این دامنهای کوتاه!
گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت / بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت
به نظرم من استعاره ماه و سرو از فراوانی استفاده در شعر سعدی تکراری و متکلف مینماید.
البته در نمونه زیر کمی با داستانپردازی و طنز آمیخته شده است.
ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟ / سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟
سعدی (۶۶)
گویند برو تا برود صحبتت از دل / ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
به نظرم نصحیت هوشمندانهایست که اگر کسی دچار عشقی نافرجام شده یا عاشق کسی که هیچ وقتش دستش به او نخواهد رسید، بهتر است برای رهایی از این حال سفر کند و زمانی را در سفر بگذراند.
سعدی (۶۵)
اصطلاحاتی از قرن هفتم در کلام سعدی در باب هنر: نسخه، نقاش، صناعت
گر نسخه روی تو به بازار برآرند / نقاش ببندد در دکان صناعت
سعدی (۶۳)
کوس غارت زد فراقت گِرد شهرستان دل
«شهرستان دل» ترکیب جدیدی برای من بود و البته که من را به یاد اسیر شهرستانی میاندازد و سرآخر خودم که به یک شهرستان اسیرم.
سعدی (۶۲)
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
من دوستدار لحظاتی از شعر سعدی هستم که با صداقت و بیپرده سخن میگوید. این قطعه من را به یاد این شعر بیژن مفید میاندازد که :
بش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا
یکدوم مثل دل خراب صاب مرده ی من
پاپی زنهای خوشکل نمیشه
سعدی (۶۱)
گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف / من که در خلوتِ خاصم، خبر از عامم نیست
سعدی بارها در متن اشعارش به این مهم اشاره میکند که زیاد طرفداری در میان مردم عادی ندارد.
سعدی (۶۰)
سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد / از چه میترسی دگر؟ بعد از سیاهی رنگ نیست
شاعر بارها در اشعار مختلف میگوید که به او اتهاماتی وارد کردهاند و سعی داشتهاند آبروی او را ببرند.
سعدی (۵۹)
جان ندارد هر که جانانیش نیست / تنگعیشست آن که بستانیش نیست
شبیه ترکیب «تنگعیش» داریم تنگنظر، تنگبین، تنگ دل، تنگ دست، تنگ دامن، تنگ مسیر
سعدی (۵۸)
سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه / ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست
با یک حرکت شاعرانه جهانبینی دوگانه ساخت که مبنای بسیاری فجایع است: زیربنا/روبنا، ظاهر/باطن، ذهن/بدن، سرو/رفتار، ماه/گفتار
سعدی (۵۷)
گویند «به جانبی دگر رو» / وز جانب او عزیزتر نیست
در شعر سعدی، در بسیاری موارد «دیگرانی» هستند که از او میخواهند به سر عقل آید اما شاعر نمیپذیرد. البته به گمان من این اتفاق بیشتر در شعرش میافتد و سعدی آدم سر به راهی بوده یعنی به نرمهای اجتماعی متعهد بوده است و این مهم را از شعر او میتوان دریافت.
سعدی (۵۶)
به بوی زلف تو با باد، عیشها دارم / اگرچه عیب کنندم که بادپیماییست
بعضی ترکیبها همچون «بادپیما» امروزه فقط در فرهنگ لغتها یافت میشوند. جای این ترکیبها در زبان روزمره ما خالی است.
سعدی (۵۵)
خلاص بخش خدایا همه اسیران را / مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است
در فرهنگ لغت به معانی مثبت اسیر و اسارت کم لطفی شده و فقط معانی منفی برای اسارت ذکر شده است: گرفتار، بندی، زندانی، محبوس، پابند، مقید، برده، دستگیر، مبتلا...
اگر دقت کنیم تمام این کلمات میتوانند در معنای مثبت نیز به کار روند; کسی دوست داشته باشد که محبوس دیگری شود، دستگیر دیگری شود و از این دست...
سعدی (۵۴)
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
آدمهای معمولی خاطره تعریف میکنند و نویسندهها داستان.
سعدی (۵۳)
مرا خود با تو چیزی در میان هست / و گرنه روی زیبا در جهان هست
آنچه در میان دوستی ما هست: گفتگو، نوشیدن، موسیقی و آغوش است.