دیگه
دیگه... اهمیتی نداره. فقط دارم میگذرونمش. تموم شد و رفت. دیگه واقعاً اهمیتی نداره که میخواد خوب پیش بیاد یا بد. واقعاً تموم شده.
ببین... سال تحویل همیشه واسه من لحظه خاصی بود، با خودم میگفتم همهچیز رو باید دوباره نو کنی، فلان و اینها؛ دیگه امسال أصلا اونطوری نبود، راستش سال تحویل ما خیلی تخمی بود. خیلی تخمی بود.
با زری نشسته بودیم تو خونه و زده بودیم شبکهٔ منوتو؛ داشت جاویدنامها رو نشون میداد. زری از اونور گریه میکرد، من از اینور. اینجوری بودم که دیگه اصلاً سال تحویل اون معنی قبلش رو نداره. اینکه بشینی آرزو کنی چه اتفاقات خوبی بیاد، بغل کنی و فلان... نه، تموم شده اون، خب؟
واقعاً داشتم اشک میریختم به خاطر تکتک این جوونهایی که از بین رفتن. الان شاید واقعاً خیلی سنگدلی باشه؛ یعنی وقتی به خودم نگاه میکنم، با منِ قبلی خیلی تغییر کرده ، ولی واقعاً دیگه اهمیتی نداره.
چون اینمدلیام که همهمون میآییم توی این زندگی، به دنیا میآییم و بعدش از این دنیا میریم. اینکه چجوری از این دنیا میری شاید واقعاً واسه هرکسی یه مسیر متفاوت باشه. شاید از تو یه اسطوره بسازه، شاید. خب، به تخمم؛ چیکار کنم؟
من یه زندگی دارم و میخوام همونجوری که باب دل منه بگذرونم. نمیخوام به این فکر کنم که چطور اسطوره باشم، چطور یه قهرمان باشم، چطور از من یاد بکنن. نه، واقعاً برام هیچ اهمیتی نداره.
منظورم اینه که نمیخوام جمعیش کنم؛ میخوام شخصیش کنم. نمیخوام جمعیش کنم که یه ایران بهتر داشته باشیم، یه جمع دوستانهٔ بهتر داشته باشیم، یه آیندهٔ بهتر..
فقط به خودم فکر میکنم. به خودم فکر میکنم که من الان، توی این برهه از زندگی که دارم، چی دوست دارم و چی میخوام.
اصلاً من بهنام رو... مثالش رو دارم میگم. من بهنام رو دوست دارم، الان حالم باهاش خوبه. اگه یه حال بدی ببینم، اوکی، خودم کنار میکشم. ولی وقتی اینجوریه که جفتمون اوکیایم، حالمون خوبه، همین رو بریم جلو. نمیدونیم که زندگی چهجوری واسمون پیش میره؛ همین رو بریم جلو.
یا اصلاً چه میدونم، توی کارم میگم که فلان کار رو دوست دارم، فلان کار رو انجام میدم، با این حالم خوبه و با این میرم جلو. دیگه اینجوری نیستم که یه چیز خیلی بزرگ توی ذهنم بسازم که باید به اونجا برسم، باید فلان کار رو بکنم.
دیگه واقعاً واسه خودم سختش نمیکنم، به تخمم.
نمیدونم... واسه خودم هنوز سنگینه اعترافکردن به یه همچین چیزی، اون هم بلندبلند، چون اولین باره دارم میگم. چون توی تصورم اینه که وقتی کسی همچین چیزهایی بشنوه، حتما میگه: «تو چقدر سنگدلی! چقدر مادرقحبهای که اصلاً به تخمته که سی هزار نفر مردن؛ توی دو شب سی هزار نفر مردن».
همهمون میمیریم. الان طرز تفکرم اینه. شاید فردا تغییر کنه؛ هیچ بحثی توش نیست. اونها هم یه طرز تفکری داشتن و واسه همین جونشونو دادن.
من الان فقط میخوام زندگی کنم. یا خوب میگذره یا بد میگذره؛ واقعاً به تخمم.
برام هیچ هدفی نیست که بخوام بگم میخوام مهاجرت کنم که یه زندگی ایدهآل داشته باشم. نه، من این رو پذیرفتم که توی ایران به دنیا اومدم و میخوام همینجا هم بمیرم. ذهن مهاجرتی ندارم که بخوام یه زندگی ایدهآل واسه خودم بسازم. همینجا؛ تموم شد و رفت.
هر چیزی که واسم پیش میاد رو میپذیرم، چون همین الان همینطوری داره واسه من تجربه میشه.
یادته؟ یادت هست اون روزها چه آدمهای ناجوری دیدیم؟ ... هر کسی به دلایل مختلف همراه میشد. یکی شهرت میخواد، یکی نمیدونم توجه یا همراهی میخواد؛ هرکسی یه چیزی.
اگه تو میگی فکر من اینه که الان شلوغی شده، من میخوام برم بیرون، دو نفر دیگه رو هم با خودم همراه کنم و فلان کار رو انجام بدم، اینجوریام که: «بابا، ایول بهت! من بهت افتخار میکنم که همچین طرز فکری داری. من ازت حمایت میکنم. واقعاً تو قهرمان منی».
اصلاً توی این چیزها اینمدلی نیستم که بخوام فقط یه حرفی زده باشم. نه، واقعاً هرکسی یه طرز تفکری داره و من بهش احترام میذارم.
اما ببین من فهمیدم امید الکی منو از زندگیم عقب میندازه. تموم شد و رفت.
....راستی حال گربت چطوره؟