یار من اوباش و قلاش است و رند / بر من او خود پارسایی میکند
اوباش، اراذل، اجامر، بیسروپا، لات، ولگرد، بیتربیت، قلاش، بیکاره، مفلس، بیچیز، رند، عیار، خراباتی، شرابخواره، یکلاقبا؛ در برابرِ نیکوکار، صالح، شایسته، امین، باتقوا، پارسا، پرهیزکار، خلف، محسن، خوشرفتار، درستکار، کریم، خیرخواه. این دو دسته از واژهها، دو گونه زیست را روایت میکنند؛ دو شیوه متفاوت برای بودن در جهان و نسبت داشتن با نظم اخلاقی و اجتماعی. گروه نخست، نامهایی است برای کسانی که از رسم و رسوم و هنجارهای پذیرفتهشده فاصله گرفتهاند، در حاشیه نظم اجتماعی ایستادهاند یا آن را به رسمیت نمیشناسند. گروه دوم، برعکس، صفاتی را در خود جمع کرده است که به فردِ هماهنگ با این نظم نسبت داده میشود؛ کسی که رفتار و زندگیاش با فضیلتها و ارزشهای پذیرفتهشده سازگار است.
گزارش جلسه دوم
۲۴ مرداد ۱۴۰۵
آزادی و رنج
قبلاً ذکر شد که معنابخشی به زیست شخصی را میتوان از طریق نامگذاری بر مکانها، اشیاء، کنشها و احوال پیگیری کرد تا به این شکل به نوعی خودآیینی، مبتنی بر برپا کردن استعارهها و داستانهای شخصی، دست یابیم.
مفهوم آزادی در سه سطح مورد بحث قرار گرفت:
مفهوم «آزادی از» معمولاً در شعارهای مردمی ظهور میکند و بر رهایی از نظم ناعادلانه و تبعیضآمیز دلالت دارد.
مفهوم «آزادی فردی» به معنای وجود قوانین تضمینکننده آزادیهای فردی در جامعه که معمولاً به شکل تدریجی و از طریق توافق جمعی در جامعه حاصل میشود. گسست سیاسی ضرورتاً به تحقق آزادی منجر نمیشود.
آزادی در معنای رهایی، آزادگی و وارستگی که امری فردی است و مبتنی بر کنار کشیدن از بایدها، نبایدها، انتظارات، ارزشها و باورهای خانواده، جامعه محافظهکار، باورهای دینی و نظام سرمایهداری است.
در این معنا، شاید بتوان ظهور آزادی را در «کنشهای محض» یافت. منظور کنشهایی است که از ارزشهای سنتی جامعه، باورهای دینی و ارزشهای سرمایهمحور فاصله گرفتهاند؛ به شکلی که از بیرون، نسبتی با جنون پیدا میکنند.
در اینجا میتوان میان سه شکل آزادی تمایز گذاشت: «آزادی از» نه با عمل قهرمانانه، بلکه با «اطاعت بد» و با توافق جمعی جامعه به دست میآید. آزادیهای فردی نیز بهتدریج، از طریق توافق جمعی جامعه و وضع قوانین تضمینکننده حقوق فردی شکل میگیرند. اما آزادگی، رهایی یا وارستگی، حتی در اقتدارگراترین سیستمها نیز میتواند به صورت فردی و در جوامع کوچک دستیافتنی باشد؛ از طریق عمل جسورانه و بازی با مرز نقشهایی که جامعه با قدرت انضباطی خود برای یک فرد تعریف میکند.
رنج
رنج فیزیکی: کار سخت، ورزش سنگین، سختی کشیدن در زندگی، دشواریهای مربوط به شغل و محل زندگی، پیمودن راههای طولانی و بیماری.
رنج روحی: اساساً شامل از دست دادن کسی یا چیزی، یا حسرت بهدست نیاوردن کسی یا چیزی است.
نظام سرمایهداری قصد دارد با تبلیغات وانمود کند که سرمایه و انواع محصولات مختلف میتوانند رنج را از زندگی ما حذف کنند و آسایش و راحتی را به ارمغان بیاورند.
سیستمهای الاهیاتی، رنج روحی را به نوعی ریاضت معنوی تبدیل میکنند و در مقابل، وعده آسایش و زندگی خالی از رنج در دنیایی دیگر را میدهند.
رواقیون رنج را بخشی واقعی و غیرقابلانکار از زندگی میدانند و در مواردی حتی آن را نوعی ارزش به حساب میآورند. به عبارتی، رنج مکمل لذت است؛ یعنی رنج بردن میتواند به لحظه رسیدن و بهدستآوردن کسی یا چیزی معنا ببخشد.
سعدی (۹۱)
دیوانه میکند دل صاحبتمیز را / هر گه که التفات پریوار میکند
برخی کلمات یا عبارات فارسی واقعا لذتبخش هستند: صاحبتمیز کسی است که مفاهیم مختلف را بهدور از کجفهمی و به شکل صحیح از هم باز میشناسد.
گزارش جلسه اول
مرداد ۱۴۰۵
جلسه نخست با این پرسش آغاز شد که انسان چگونه جهان را میفهمد و به زندگی خود معنا میبخشد.
نخست، نظریه جروم برونر درباره دو شیوه بنیادین اندیشیدن بررسی شد. از نگاه او، انسان هم از طریق تفکر منطقی و هم از طریق تفکر روایی جهان را درک میکند. در تفکر منطقی، اعتبار گزارهها بر پایه استدلال و شواهد سنجیده میشود و میتوان درباره درستی یا نادرستی آنها داوری کرد؛ اما در تفکر روایی، آنچه اهمیت مییابد انسجام، باورپذیری و قدرت داستان در معنا بخشیدن به تجربه انسانی است.
در ادامه، دیدگاه جورج لیکاف و مارک جانسون درباره استعارههای مفهومی مطرح شد. بر اساس این نظریه، بخش مهمی از فهم ما از جهان از طریق استعارهها شکل میگیرد. استعارههای ساختاری، جهتی، هستیشناختی و همچنین استعارههای اولیه، تنها ابزارهای زبانی نیستند، بلکه چارچوبهایی هستند که شیوه اندیشیدن، احساس کردن و تصمیمگیری ما را سامان میدهند.
سپس درباره نسبت روایت و فلسفه بحث شد. از یک منظر میتوان میان فیلسوفانی تمایز گذاشت که آثار مکتوبشان محور اصلی شناخت اندیشه آنان است، مانند افلاطون و ارسطو، و فیلسوفانی چون سقراط که افزون بر اندیشههایشان، شیوه زندگی و روایتهای مربوط به آنان بخش مهمی از میراث فلسفیشان را تشکیل میدهد. از این رو، گاهی یک شیوه زیستن به اندازه یک رساله فلسفی الهامبخش است.
بر این اساس، روایتها و استعارهها صرفاً ابزار بیان نیستند، بلکه در شکل دادن به واقعیت اجتماعی نیز نقش دارند. هر جامعه مجموعهای از استعارههای مسلط و روایتهای رقیب دارد که افراد و رخدادها را معنا میکنند. برای مثال، ممکن است درباره فردی که در اعتراضات خیابانی جان خود را از دست داده است، گروههای مختلف از واژههایی مانند «شهید»، «کشته» یا «جاویدنام» استفاده کنند. هر یک از این تعبیرها، تنها یک نامگذاری نیست، بلکه بازتاب نوعی روایت و جهانبینی متفاوت است.
در ادامه، انواع استعارهها مورد بررسی قرار گرفت. از استعارههای مرده سخن گفته شد؛ استعارههایی که بر اثر کاربرد فراوان، چنان در زبان جا افتادهاند که دیگر استعاری بودن آنها احساس نمیشود، مانند تعبیر «حقیقت نور است». همچنین استعارههای زنده که همچنان در فرهنگ و زبان فعالاند و در نهایت، استعارههای شخصی؛ یعنی استعارههایی که افراد برای معنا بخشیدن به تجربه زیسته و زندگی خود میآفرینند.
در پایان، این مباحث به فلسفه رواقی پیوند داده شد. اگر روایتها و استعارهها در شکلگیری تجربه انسانی نقش بنیادین دارند، یکی از خوانشهای ممکن از رواقیگری، تلاش آگاهانه برای بازنگری در همین روایتها و استعارههای مسلط است. رواقی میکوشد به جای آنکه ارزشها و معیارهای رایج جامعه را بهصورت منفعلانه بپذیرد، معنای زندگی، اشیاء، روابط و حتی رنجهای خود را از نو تعریف کند.
از این منظر، رواقیگری را میتوان سبکی از زندگی مبتنی بر خودآیینی دانست؛ شیوهای از زیستن که در آن انسان میکوشد از سلطه ارزشهای صرفاً مادی، منزلتی یا سرمایهمحور فاصله بگیرد و زندگی خود را بر پایه فضیلت، خرد و معناهایی که آگاهانه برمیگزیند سامان دهد.
جمعبندی جلسه نخست این بود که انسان تنها با استدلال منطقی زندگی نمیکند؛ بلکه روایتها و استعارهها نیز در شکل دادن به ادراک، احساس و کنش او نقشی اساسی دارند. از این رو، یکی از اهداف فلسفه رواقی را میتوان بازسازی آگاهانه روایتها و استعارههایی دانست که کیفیت زندگی ما را تعیین میکنند. رواقیگری، پیش از آنکه مجموعهای از آموزههای نظری باشد، تلاشی است برای بازتعریف نسبت انسان با جهان و زیستن بر اساس معناهایی که خود، با اتکا به خرد و فضیلت، برمیگزیند.
برداشت من از سعدی یک شاعر «مجلسی» است و اسیر شهرستانی را یک حیرانِ بیابانگرد تصور میکنم.
مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند / عیش خلوت به تماشای گلستان ماند
همه ما میمیریم، اما به هر زمانهای، عدهای «کشته دوران» میشوند.
مگو کشتن بلایی بر سر منصور میآرد / شراب نیستی جان در تن مخمور میآرد
شاید بیراه نباشد که ادعا کنیم مضمون غالب شعر سعدی «درد هجران» است در صورتی که مضمون غالب شعر اسیر شهرستانی «سرگشتگی و حیرانی» است. قیاس این دو دیدگاه به زندگی درسهای مهمی برای ما دارد: یکی معتقد است که آیدهآلی هست یا بوده و در فکر رسیدن به آن است و دیگری ایدهآل و آرمان را پس زده است و حیران به هر سویی سرمیکشد و در پی کشف و شهود است.
کسی که روی تو دیدهست حال من داند / که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
تمایز بین دو سبک زندگی: گروهی که راه را انتخاب میکنند و گروهی دیگر که بیراهه را.
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راه / سر که صراحی کشید گوش ندارد به پند
مشخصات وب
دست دراز میکنی و لمس میشوی،
میچرخی و همه چیز نیست شده است.
موضوعات وب
- پیادهروی و فلسفه
- اسیر شهرستانی
- سعدی و تفکر انتقادی
- شعر
- همباشی من و حقیقت
- فلسفه رواقی
- پورتفولیو هنرمند
- وسطبازم و طنازم
- مینیاکوسیستم هنر
- کلنگ
- پرورش رادیکال
- فلسفههای رهایی بخش
- پارزیا
- مستند سازی و تحقیق هنری
- صنعتِ مستی
- نافرمانی
- جبروتِ جسم
- یافتههای داستانی
- نقد آثار هنری
- دوره آموزشی
- هادی پاکزاد
- افسردگی
- پادکست پراکسیس
- منابع درسی دانشگاه
- رزومه
- مکالمات
آرشیو وب
- آبان ۱۴۰۵
- مهر ۱۴۰۵
- شهریور ۱۴۰۵
- مرداد ۱۴۰۵
- تیر ۱۴۰۵
- خرداد ۱۴۰۵
- اردیبهشت ۱۴۰۵
- اسفند ۱۴۰۴
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- آرشيو