پیام داد چه خبر؟
گفتم: هیچ، کوماندوهای آمریکایی دومین خلبان را از ته یک دره در کهگیلویه و بویراحمد نجات دادن. منم صبح اخبار مرور کردم و یک ویدیو خندهدار در مورد این خبر دیدم.
الان هم سعی میکنم خودمو یهجوری سرمو گرم کنم؛ پروژههایی که یک ماه پیش کنسل شدند را دوباره مرور کنم تا وقتی اینترنت برگشت سریع مشغول به کار بشم.
در حین مرتب کردن فایلها و کتابها، روی هارد اکسترنال عکسهای قدیمی از حدود ۱۷ سال پیش پیدا کردم. در چند دقیقه، زندگیم مرور شد؛ آدمها، سفرها، مکانهای مختلف. در ذهنم هر آدمی را با ظاهر و موقعیت الانش مقایسه کردم؛ تغییر خاصی پیدا نکردم، همون آدمهای سابق.
یه علامت خنده فرستاد. بعد هم چند تا هوش مصنوعی که با «نت ملی» کار میکنند.
میگم نه! من از اینا استفاده نمیکنم، اصلا «نت ملی» یعنی چی؟ مگه نفته که میخوان ملی کنند؟
میگه به من چه، بقیه اینطور میگن. در ضمن بهترین هوش مصنوعی داخلی «چت آتنا» است.
به دروغ گفتم باشه حتما چک میکنم اگه خوب باشن، استفاده میکنم.
نزدیک ظهر بود که تماس گرفت. براش تعریف کردم که دیروز برای دویدن در مسیر کوهستانی اطراف خونه رفتم. هوا ابری بود گاهی نم بارون میزد. در مسیر رفت یک رنگینکمان کوچک شکل گرفت اما در مسیر برگشت بارون تند شد و خیس آب شدم. بلند بلند میخندیدم.
بعد بارون کم شد و رنگینکمانی شکل گرفت با یک قوس کامل. یک پاش سمت کوههای بینالود، پای دیگه سمت کوههای هزار مسجد. بهش میگم آخرین باری که همچین رنگین کمانی دیدم ۳۰ سال پیش بود، یا بیشتر. بچه بودم و اون وقتها زیاد رنگین کمان میاومد.