پیام داد: سلام شبت بخیر، به نظرت نیروگاهها رو میزنه؟ یا مذاکره میکنند و آتشبس موقت میشه؟
صبح شده هنوز جواب پیامش را ندادم. بهخاطرم رسید سال گذشته درست قبل از جنگ دوازده روزه، برای خودم نوشته بودم: امروز ۲۲ فروردین ۱۴۰۴ است/ نماینده ریشدار/ با پیراهن سفید یقه بسته/ فردا/ با نماینده محافظهکاران در آمریکا/ مذاکره میکند/ دلار ۱۰۰ هزار تومان.
باید پاسخش را بدهم اما چیزی مانع میشود. میل به اینکه چند خط کتاب بخوانم، برای زمان پیادهروی امروز تصمیم بگیرم و فکر اینکه چرا برنجی که دیروز پختم خوب از کار در نیامد. حواسم پرت میشود به هوای ابری امروز که معلوم نیست کی خواهد بارید. فکرم میرود سراغ دوستی که میخواهد خودش را با آمپولهای جدید لاغر کند. پزشک به او گفته هر هفته یک آمپول ۳ میلیون تومانی بزن؛ تضمین میکنم هر هفته ۴ کیلو لاغر میشوی.
باید پاسخش را بدهم اما رفتم روی تراس سیگار بکشم که حواسم به بوته گل همسایه پرت شد. از پشت درِ حیاط قد کشیده و تمام دیوار جلوی آپارتمان را پوشانده و از روی سیمهای برق به کاج بزرگ در خیابان رسانده. هر سال دقیقا همین موقع پر از گلهای زرد کوچک میشود. دیوارهای خانه و بخشی از کاج بزرگ غرق گلهای زرد میشوند. امسال از این بوته گل عکس گرفتم چون میدانم هفته آینده خبری از این گلها نیست. دیروز باد تندی وزید، غیرمعمول تند. صدای بهم خوردن درختها و افتادن بعضی وسایل به گوش میرسید. یک ساعت بعد وقتی از خانه بیرون زدم، نیمی از گلهای زرد روی پیادهرو افتاده بودند.