تیشرت زرد تنش کرده بود و شلوارک طوسی. با سیگارش به درختهای باغ اشاره کرد و گفت: «دو هفتهی گذشته شاهد بودم چطور جوانه زدن و رشد کردن». لاغر شده بود و عصبانی حرف میزد: «باید بزنه زیرساختها رو نابود کنه، اینطوری نمیشه، من میگم باید بزنه».
هوا که تاریک شد با سیامک رفتیم پشت بنای اصلی; حیاط خلوتی پر از وسایل مورد نیاز باغ و درختهای خشکیده تلنبار شده. گفت: «باید بگم یک نفر بیاد با اره برقی این چوبها رو ببُره و مرتب کنه». بهزحمت از بین وسایل و شاخههای درهم، کمی چوب برای آتش برداشتیم. تا نیمهشب کنار یک اجاق آجری نشستیم و بطری عرق را تمام کردیم. فردا صبح که بیدار شدیم، با عجله ظرفها را شستیم و همهجا را مرتب کردیم. موقع رفتن، سیامک شیر آبِ چاه را باز کرد. آب با فشار از یک شلنگ قطور و بلند خارج شد. تمام محوطه را با فشار آب شست. خرده سنگ و چوب و زغال با جریان آب ریختند به باغچه.
چهار هفته بعد، آتشبس شده بود اما هنوز اینترنت قطع بود و نمیشد کار کرد. پس سوار دوچرخه شدم به سمت برکه. وقتی رسیدم، دیدم چند کوهنورد نشسته بودند جایی که من همیشه خلوت میکنم. به راهم ادامه دادم. به خاطرم آمد که هفته پیش رهگذری، آدرس یک باغ داده بود: به جاده خاکی رسیدی میپیچی به چپ، از کنار درختهای خشکیده که تلنبار شده رد میشی، تو دل یک دره.
نیم ساعت بعد رسیدم. یک باغ در دامنه کوه، کنار جاده خاکی. پر بود از لالههای قرمز، درختهای پرشکوفه و چمنهای سبز. از لابهلای درختها قدم زدم و از خرابههای یک خانه سنگچین گذشتم. از پشت یک درخت بزرگ، صدای آب شنیدم. از یک بلندی بالا رفتم و به محوطهای صاف کنار یک چشمه رسیدم که از آبراه تنگی میان کوهها میآمد و به استخری میریخت. یک گوشه استخر، درخت بزرگی بود با چند تخته سنگ صاف برای نشستن و یک اجاق سنگی.
کمی چوب جمع کردم و یک آتش درست کردم، بعد گردو از کیفم درآوردم کبابی کردم. مشغول صبحانه بودم که مردی حدود ۶۵ ساله از راه رسید. یک عصای چوبی بلند داشت که سرش یک میله تیز گذاشته بود، کولهپشتی که خودش دوخته بود و کفشهای لاستیکی ساده. رفت سراغ چشمه و چند بطری را از آب پر کرد. سر حرف که باز شد فهمیدم اسمش آقای شفیعی است، معلم بازنشسته که هفتهای یکی دو بار به اینجا میآید. برای دل خودش به این باغ رسیدگی میکند و البته اصرار داشت در مورد محل باغ به کسی چیزی نگویم. میگفت: «اینجا شلوغ میشه و طبیعتش بهم میخوره». موقع رفتن، با آقای شفیعی دست دادم و گفتم: «به کسی در مورد اینجا نمیگم».