بند رخت
لباسها روی بندِ رخت آویزان بودند. از درخت انجیر تا نردههای ایوان، بندِ رخت حیاط را به دو قسمت کرده بود. باد تندی وزید. یکی یکی لباسها کنده شدند و به گوشهای افتادند. حاج خانم نمازش را تمام کرد و چادر را دور کمرش پیچید، از روی ایوان لنگ لنگان به سمت لباسها رفت. پیراهن حاجآقا، شلوارک پسرش ناصر و بلوز خودش را از روی زمین برداشت، در تشت آب کشید، دوباره پهن کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که زیرپوش حاج آقا، دستمال آشپزخانه و جوراب ناصر روی زمین افتاد. همانطور که زیر لب ذکر میگفت، لباسها را از توی باغچه برداشت، آب کشید و روی بند انداخت.
آسمان برقی زد و صدای بلندی شبیه بمب به گوش رسید. حاج خانم به آسمان نگاهی کرد و زیر لب دعا خواند. باد شدیدی برخاست و لباس زیر حاج خانم را از روی بند کند، در هوا تابی داد و پرت کرد آنطرف دیوار سمت خانه آقای شفیعی که در جوانی خواستگار حاج خانم بود. بعد شلوارک ناصر پرت شد پشت در حیاط، بیژامه راهراه حاج آقا هم افتاد کنار راهپله زیرزمین، روبالشی سفید هم افتاد جلوی در مستراح حیاط. باران تندی شروع شد. حاج خانم فریاد کشید و کمک خواست. حاج آقا تسبیح به دست در چهارچوب درِ ایوان ظاهر شد. دمپایی به پا کرد و به راه افتاد اما پایش سُر خورد و با کمر روی پلهها افتاد. سرش به هر پله میخورد تَق تَق صدا میکرد تا اینکه روی موزائیکهای حیاط دراز شد. چشمانش به شاخه درخت انجیر دوخته شد.
حاج خانم فریاد کشید و ناصر را صدا کرد که در اتاقش با صدای بلند موسیقی گوش میکرد. آقای شفیعی از روی دیوار سرش را بالا آورد. تماشا کرد و سرش را تکان داد. دوباره باد زوزه کشید، بندِ رخت از سمت نردههای ایوان کنده شد و همه لباسها روی زمین ریختند. شورت خیس حاج آقا در هوا تابی خورد و افتاد روی صورتش.