برکه ساکت، در واقع، اصلا ساکت نیست و همیشه صدای حشرات، پرندهها و قورباغهها شنیده میشود. بهندرت، صدای گفتگوی چند کوهنورد به گوش میرسد که از مسیرهای اطراف عبور میکنند یا صدای نیسان وانتی از دوردست که در سربالایی جاده خاکی گاز میدهد. اینجا هیچ وقت ساکت مطلق نیست و همیشه صداهای مبهمی هست، مثلا هر بیست دقیقه بادی بلند میشود و برگها بهممیخورند: صدایی شبیه دست زدن نامنظم جمعی. گاهی هم شاخه درختی تکان میخورد یا توتی از درخت میافتد.
اگر این صداها را در نظر نگیریم، اینجا ساکت است و باد مطبوعی زیر سایه درخت به تنم میخورد. بوی گیاهان در فضا پیچیده و منظره از هر طرف محصور کوه و تپههای سنگی و درختان میانسال است.
برکه ساکت لب مرز است، جایی که زندگی ادامه دارد اما به شکلی ایستا. اینجا حرکت زیرپوستی و آهستهای جریان دارد. وقتی روی تخته سنگ کنار برکه مینشینم، تنها حرکتِ سریعِ اطرافم، مگس یا زنبوری است که از بیخ گوشم میگذرد و سرعت بهمخوردن بالهایش را حس میکنم. البته برگها هم در باد میلرزند و سایهها را تکان میدهند.
وضعیت اینجا نوعی از لمسکردن زمان و غوطهخوردن در مکان است. برخلاف معمول که زمان در حرکتهای سریع، آشوب و صداهای بلند گم میشود، در اینجا زمان در حرکتِ شاخ و برگ درختان و حشرات ظهورمیکند. مکانهایی مثل برکه ساکت، حضور یا زیستی را آشکار میکنند که برای رهگذرانی که از آن فیلم و عکس میگیرند، قابل درک نیست. درک این وضعیت، وقتی ممکن است که در این محوطه میمانی، با خودت گفتگو میکنی و نتیجه را مینویسی. نوشتن، برکه را با کلمات تصویر میکند تا برای مشاهده بعدیم آماده شود.
برکه ساکت پیشپا افتاده اما اعجابانگیز است. منظورم این است که هر کسی میتواند با ساعتی پیادهروی به آن برسد، اما گفتگو با این فضا، مشاهده مورچهها چنان که هستند و درک زمانبندی قورقور قورباغهها، نیازمند نوعی مشارکت در بودن است؛ یعنی تمرین در مشاهده اساسیترین حرکات زیستی.
هر بار که تنه درختان را بازرسی میکنم، در اطراف برکه قدم میزنم و رشد علفها را میبینم، هر بار که از درخت بالا میروم، مراقبم که به گودال درونم فرونیافتم. پرسه زدن این اطراف، همچون راه رفتن روی لبه تیغ است و هر لحظه خطر تهدیدم میکند. ممکن است تبدیل به رهگذری دوربین بهدست شوم یا شاعری در خود فرو رفته و شیدا.
برای دوری از این خطرات، پیگیر رویدادهای مهم برکه هستم. مثلا چه بر سر نیهای خشک میآید و نیهای جدید چطور سبز میشوند؟ چه بر سر برگهایی میآید که بر زمین میافتند؟ پرندهها در چه مواقعی و چرا داد و بیداد راه میاندازند؟ چرا بعضی روزها تعداد مگسها بیشتر است؟ باد، این بازیگری نامرئی، چه نقشی در این محوطه دارد؟
به این شکل خودم را از خطر مرگ نجات میدهم و نه شاعر میشوم و نه رهگذر، بلکه خودم را از سطح زیستی یک مورچه بازسازی میکنم تا بتوانم پای برهنه روی خاک بایستم. بعد دوباره به صداها گوش میکنم، چند رهگذر نزدیک میشوند، سلام میکنیم و میروند.