(داستان کوتاه)
وز وز
یک
چهل و هفتسال و ۳ ماه و ۲۳ روز عمر کرد. در آخرین لحظات، تنها در آپارتمانش روی مبل نشسته بود که ناگهان احساس ضعف کرد و دراز کشید. پاهایش را جفت کرد، دو دست را روی شکم گذاشت و با لبخندی چشمهایش را نیمه بست. از میان سایه مژههایش، مگس را دید که با چشمهای مرکبِ بزرگ به او خیره شده و بالهایش را به سرعت بهممیزد. وز وز بالهای مگس و بعد تاریکی و سکوت.
روزی که بهدنیا آمد، وقتی پرستار او را به آغوش مادرش سپرد، همین مگس روی قنداق سفید نوزاد نشسته بود. مادرش چند باری او را با پشت دست پسزد. از آن به بعد، مادرش مراقب بود مگس او را آزار ندهد. اما به محض اینکه تنها میماند، مگس روی بدنش مینشست و صدای گریه او بلند میشد. بعد مدتی، مادر یک پشهبند توری بزرگ دوخت و وسط اتاق نشیمن گذاشت. وقتی نوزاد بود ساعتها زیر این توری راحت و آسوده میخوابید. وقتی راه افتاد، توری بزرگتری نیاز شد و بهتدریج قسمتهای زیادی از خانه را توری سفید پوشاند، طوری که میتوانست در اتاقهای مختلف زیر خانههای توری کوچک بازی کند.
با اینکه پدرش تمام در و پنجرههای خانه را توری زده بود، روزانه ساعتی را صرف شکار مگسها میکرد. در اطراف خانه میگشت، کمین میکرد و ناگهان مگسکش را میکوبید روی میز و صندلی. بعلاوه، برای او یک جفت دستکش سفید و یک کلاه توریدار خریده بود همراه با لباسهای بلند و گشاد، تا بیرون از خانه احساس راحتی بیشتری داشته باشد.
با این روشها، مگس را دور نگه میداشتند اما همچنان هر چند ثانیه صدای وز وز به گوش میرسید. یک روز ابری که باد تندی میوزید، لباسهای بلند و گشادش را در آورد، از زیر توری بیرون آمد و در تراس، روی صندلی نشست. باد پوست بدنش را نوازش کرد و او لذت میبرد. ناگهان صدای داد و فریاد شنید. دستهایش را روی شیشه در گذاشت و دید که مادر و پدرش بر سرهم فریاد میکشیدند. پدرش ساکت شد و روی مبل نشست اما مادرش قیچی را از کشوی آشپزخانه در آورد و پرید روی پشهبندها، طنابها را پاره کرد و پشهبندها را از جا کند. چند بار لای تورها گیرکرد و زمین خورد.
چند روز بعد مادرش از مسمومیت غذایی مرد و مدتی بعد هم پدرش هنگام رانندگی در جاده از مسیر منحرف شد و به دره سقوط کرد.
دو
بعد از آن روز طوفانی تا هجده سالگی در خانه اقوام نزدیکش زندگی کرد. هر کجا میماند، وز وز مگس همراهش بود. خیلی دوست داشت طبیعی رفتار کند اما مگس مانع میشد. روزهای گرم، مگس پیگیرتر از معمول بود، او هم عصبانی حرکات تندی از خودش نشان میداد. دندانهایش را روی هم میفشرد و با دست به سر و صورتش ضربه میزد.
روزی در مدرسه، سر جلسه امتحان کنار دیوار نشسته بود. هر دقیقه مگس روی برگه امتحانی مینشست و او با پشت دست دورش میکرد. هر بار که مگس را میپراند، مگس روی مداد همکلاسیش مینشست و او با حرکت ناگهانی و عصبی واکنش میداد. سرآخر، همکلاسیش از معلم خواست نیمکتش را عوض کند. اینبار وقتی مگس دوباره ظاهر شد، چنان با قدرت مگس را کنار زد که دستش محکم به دیوار خورد. امتحان که تمام شد، از جایش برخاست و برگه را روی میز معلم گذاشت و رفت. برگه امتحانی و میز معلم خونی شده بود. بعد از آن روز ، دیگر به مدرسه نرفت.
در هجده سالگی به آپارتمان محل تولدش برگشت. تمام در و پنجرهها را با پلاستیک و توری پوشاند و چند لایه توری در اتاقها نصب کرد. پس از چند سال تلاش در طراحی و اجرای توریهای چند لایه، تمام محیط داخلی خانه از توریهای سفیدی پوشیده شد، شبیه به محیط آزمایشگاه. برای رها شدن از صدای مگس هم بلندگوهای کوچکی در خانه نصب کرد که بیست و چهار ساعته موسیقی پخش میکردند.
آرامش مطلقِ بیمگسی زیر توریها شکننده بود و به محض اینکه از زیر توریها بیرون میآمد یا از خانه بیرون میرفت، مگس برمیگشت. این موفقیت نسبی برایش کافی نبود و پس از چند سال تصمیم گرفت خودش را از این عذاب دائمی نجات دهد. فقط منتظر هوای مناسب بود تا تصمیمش را عملی کند. در یک روز نیمهابری که باد تندی میوزید، همه توریها را پاره کرد و از روی تراس به پایین انداخت. توریها تا چند خانه آنطرفتر پرواز کردند. بعد لباسهایش را در آورد و به باد داد. برهنه روی لبه دیوار تراس، رو به خیابان ایستاد و دستهایش را باز کرد. در آخرین لحظه قبل از اینکه به پایین بپرد مگس را دید که به سرعت وارد چشمش شد. سرش را عقب کشید، تعادلش بهم خورد و روی سنگهای مرمر تراس افتاد.
وقتی بههوش آمد خودش را روی تخت بیمارستان یافت و یک هفته بعد، دو مرد هیکلمند با لباس سفید او را از بیمارستان به آسایشگاه منتقل کردند.
سه
در آسایشگاه خبری از توری و دستکش نبود و در و پنجرهها همیشه باز بودند. هفته اول او را به تخت بستند پس مگس به راحتی میتوانست مدت طولانی روی سینهاش بشیند و دستهایش را بههم بمالد.
وقتی از تخت آزاد شد، موظف بود هر روز صبح یک مشت دارو را با یک لیوان آب قورت دهد. بعد از خوردن داروها، کرخت و بیرمق تمام روز، روی یک صندلی در حیاط همراه مگس مینشست. پراندن مگس برایش سخت بود اما دلخوش بود که دستهایش بسته نیست و هنوز امکان پراندن مگس برایش وجود داشت.
چند سالی بههمین شکل گذشت. تاثیر داروها کمتر شد و احساس سبکی میکرد. گاهی بدون اینکه کسی بفهمد مگس را میپراند و نیشخندی میزد. اما اکثر مواقع، به مگس واکنش نمیداد و سعی میکرد رفتارش را مطالعه کند. در آخرین معاینه، پزشک به این نتیجه رسید که او آماده بازگشت به جامعه است البته با این شرط که به صورت هفتگی خود را به مرکز درمانی معرفی کند.
وقتی از در آسایشگاه بیرون آمد، مگس روی صورتش نشست. محکم روی گونهاش کوبید و کف دستش را نگاه کرد: بال مگس لای انگشتانش گیر کرده بود.
چهار
در چوبی خانه نالهای کرد و باز شد. طنابهای پاره کناری افتاده بودند و در تراس بسته بود. توجهی به وز وز مگس نکرد. لباسهایش را در آورد، دوش گرفت و روی مبل خوابش برد. بعد یک ساعت، فریاد کشید و از خواب پرید انگار چیزی بخاطر آورده باشد.
در آسایشگاه، طرح یک خودکشی را آماده کرده بود و حالا کاری خاصی نداشت جز اینکه این طرح را پیاده کند. بیش از آنکه فکرش را صرف پراندن مگس کند، مشغول روشهای مطمئن خودکشی بداهه بود، یعنی روشهایی که در آنها همزمان چند سناریو مختلف به صورت غیرقابلپیشبینی منجر به مرگ شوند.
بعد از چند سال، طرح آماده شد و فقط منتظر هوای مناسب بود. انتظار به پایان رسید و طبق پیشبینی هواشناسی، تمام روزهای هفته پیشرو ابری و طوفانی بودند. شب اول، قرص خواب خورد و به تخت رفت. نیشخندی زد و پتو را روی زمین پرت کرد. صبح چشمهایش را باز کرد، هنوز نفس میکشید! با خودش گفت: یک درصد خطا محتمل است. شب دوم، قبل از نیمه شب به تخت رفت. زیر پتو لبهایش را به هم فشرد. ناگهان صدای مهیبی شنید. قسمتی از خانه فروریخت و موج انفجار او را از روی تخت پرت کرد. وقتی چشمهایش را باز کرد، خودش را روی تخت بیمارستان یافت. پرستار به او گفت که جنگ شروع شده است و یک بمب مرکز نظامی نزدیک آپارتمان او را منفجر کرده، در ضمن مجوز او برای بیرون ماندن از آسایشگاه لغو شده است چون پزشکان متوجه برنامهریزی او برای خودکشی شدهاند.
دو مرد هیکلمند با لباس سفید او را از بیمارستان به آسایشگاه بردند و به تخت بستند. مگس روی سینهاش نشست، دستهایش را بههم مالید و بارها از کنار گوشش وز وز کنان رد شد.
پنج
بعد از یک هفته، از تخت آسایشگاه نجات پیدا کرد و به حالت معمول برگشت. روزها دارو مصرف میکرد و روی صندلی حیاط بهمراه مگس دوتایی مینشستند، حرکت برگهای درختها را تماشا میکردند. پوستش میخارید اما واکنشی نمیداد.
روزی پرستار بخش به او اطلاع داد که ملاقاتی دارد. در اتاق زنی با روپوش سفید نشسته بود. چهره گردی داشت با دو چشم ورم کرده. چندین جلسه به دیدار آن زن رفت. آن زن معتقد بود که حضور مگس در زندگی او معجزه است. او نباید مگس را از خود دور کند بلکه باید آن را در آغوش بکشد. آن زن قرص و داروهای او را تغییر داد و یک سری تمرینها برای بازسازی روحیاتش به او دیکته کرد.
بدون هیچ فکری حرفهای زن را با خودش تکرار کرد، داروها را مصرف کرد و هر روز تمرینها را انجام داد. نه قصد خودکشی داشت و نه در فکر فریب پزشک آسایشگاه بود. سریع داروها را از پرستار میگرفت با یک لیوان آب میبلعید و همراه مگس روی صندلی حیاط مینشست و اگر بادی میوزید، میخندید.
در چهل و دو سالگی از آسایشگاه بیرون آمد. شلوار جین مشکی بلند به تن داشت با بلوز سفید و آستینهایی که از دستش بیرون زده بود، عینک آفتابی، دستمال دور گردن سفید و یک کیف پر از دفترهایی که در آسایشگاه درباره خاطراتش با مگس نوشته بود.
شش
در مسیر رفتن به خانه یک بسته شکر خرید و یک گلدان. وقتی وارد خانه شد، متوجه شد که دیوار خراب شده از موج انفجار تعمیر شده. بلافاصله در و پنجرهها را باز کرد و لباسهایش را در آورد. گلدان را روی میز آشپزخانه گذاشت و یک لیوان آب شکر درست کرد و کنارش قرار داد. پس از چند هفته، خانه پر از گل و گیاه و ظرفهای مختلف آب شکر برای مگس شد.
به جای پراندن مگس، هر یکی دو ساعت لیف حمام را بهدستش میکرد و خودش را خوب میخاراند. بعد از مدتی، پوستش زخمی و متورم شد اما بهنظرش این وضعیت بهتر از بسته شدن به تخت آسایشگاه بود.
سرانجام، وقتی روی مبل احساس ضعف کرد، متوجه شد که زمانش رسیده است. با اشتیاق، دراز کشید و خودش پاهایش را جفت کرد، دستهایش را روی شکم گذاشت و لبخند زد. از میان سایه مژههایش، مگس را دید که با چشمهای مرکب بزرگ به او خیره نگاه میکرد و بالهایش را به سرعت بهممیزد. وزوز.