ایستادن یعنی چند خطی برایت بنویسم، نه از دلتنگی و حسرت که از آسمان نیمهابری تابستان امسال در هجده تیر.
ایستادن یعنی از مترسکهای پرچم بهدست بیخیال گذر کنم و برایت بنویسم، نه از حضرت ملعون که از چند ساعت رکابزدن در جاده خاکی و فریاد شادی زیر خنکای آبشار.
ایستادن یعنی پرچم همسایه را از راهرو بدزدم، صندلی عقب ماشین بگذارم و برایت بنویسم، نه از اخبار جنگ و مذاکره که از سگ خانگیام که در تراس آپارتمان زیر آفتاب دراز کشیده.
ایستادن یعنی میانه غذا درست کردن چند قطره اشک بریزم توی ماهیتابه سرخ شود و برایت وُیس بگذارم که تابستان شده و اگر بودی دوباره با هم روی سنگهای داغ رودخانه آفتاب میگرفتیم.
ایستادن یعنی تایپ کنم و جلوی اشکهایم را بگیرم و برایت در تلگرام بنویسم که «ببخشی فیلمی که دیشب در پارک از دخترهای خوشکل مو فرفری گرفتم، آپلود نشده».
ایستادن ساده است.
من هر شب در همین پارک کنار خانه میایستم، چند نخ سیگار میکشم.
اگر نمیرفتی، با هم میایستادیم یا روی پلههای سنگی مینشستیم و با آب انار عرق میخوردیم.