سعدی (۹۱)
دیوانه میکند دل صاحبتمیز را / هر گه که التفات پریوار میکند
برخی کلمات یا عبارات فارسی واقعا لذتبخش هستند: صاحبتمیز کسی است که مفاهیم مختلف را بهدور از کجفهمی و به شکل صحیح از هم باز میشناسد.
سعدی (۹۱)
دیوانه میکند دل صاحبتمیز را / هر گه که التفات پریوار میکند
برخی کلمات یا عبارات فارسی واقعا لذتبخش هستند: صاحبتمیز کسی است که مفاهیم مختلف را بهدور از کجفهمی و به شکل صحیح از هم باز میشناسد.
گزارش جلسه اول
مرداد ۱۴۰۵
جلسه نخست با این پرسش آغاز شد که انسان چگونه جهان را میفهمد و به زندگی خود معنا میبخشد.
نخست، نظریه جروم برونر درباره دو شیوه بنیادین اندیشیدن بررسی شد. از نگاه او، انسان هم از طریق تفکر منطقی و هم از طریق تفکر روایی جهان را درک میکند. در تفکر منطقی، اعتبار گزارهها بر پایه استدلال و شواهد سنجیده میشود و میتوان درباره درستی یا نادرستی آنها داوری کرد؛ اما در تفکر روایی، آنچه اهمیت مییابد انسجام، باورپذیری و قدرت داستان در معنا بخشیدن به تجربه انسانی است.
در ادامه، دیدگاه جورج لیکاف و مارک جانسون درباره استعارههای مفهومی مطرح شد. بر اساس این نظریه، بخش مهمی از فهم ما از جهان از طریق استعارهها شکل میگیرد. استعارههای ساختاری، جهتی، هستیشناختی و همچنین استعارههای اولیه، تنها ابزارهای زبانی نیستند، بلکه چارچوبهایی هستند که شیوه اندیشیدن، احساس کردن و تصمیمگیری ما را سامان میدهند.
سپس درباره نسبت روایت و فلسفه بحث شد. از یک منظر میتوان میان فیلسوفانی تمایز گذاشت که آثار مکتوبشان محور اصلی شناخت اندیشه آنان است، مانند افلاطون و ارسطو، و فیلسوفانی چون سقراط که افزون بر اندیشههایشان، شیوه زندگی و روایتهای مربوط به آنان بخش مهمی از میراث فلسفیشان را تشکیل میدهد. از این رو، گاهی یک شیوه زیستن به اندازه یک رساله فلسفی الهامبخش است.
بر این اساس، روایتها و استعارهها صرفاً ابزار بیان نیستند، بلکه در شکل دادن به واقعیت اجتماعی نیز نقش دارند. هر جامعه مجموعهای از استعارههای مسلط و روایتهای رقیب دارد که افراد و رخدادها را معنا میکنند. برای مثال، ممکن است درباره فردی که در اعتراضات خیابانی جان خود را از دست داده است، گروههای مختلف از واژههایی مانند «شهید»، «کشته» یا «جاویدنام» استفاده کنند. هر یک از این تعبیرها، تنها یک نامگذاری نیست، بلکه بازتاب نوعی روایت و جهانبینی متفاوت است.
در ادامه، انواع استعارهها مورد بررسی قرار گرفت. از استعارههای مرده سخن گفته شد؛ استعارههایی که بر اثر کاربرد فراوان، چنان در زبان جا افتادهاند که دیگر استعاری بودن آنها احساس نمیشود، مانند تعبیر «حقیقت نور است». همچنین استعارههای زنده که همچنان در فرهنگ و زبان فعالاند و در نهایت، استعارههای شخصی؛ یعنی استعارههایی که افراد برای معنا بخشیدن به تجربه زیسته و زندگی خود میآفرینند.
در پایان، این مباحث به فلسفه رواقی پیوند داده شد. اگر روایتها و استعارهها در شکلگیری تجربه انسانی نقش بنیادین دارند، یکی از خوانشهای ممکن از رواقیگری، تلاش آگاهانه برای بازنگری در همین روایتها و استعارههای مسلط است. رواقی میکوشد به جای آنکه ارزشها و معیارهای رایج جامعه را بهصورت منفعلانه بپذیرد، معنای زندگی، اشیاء، روابط و حتی رنجهای خود را از نو تعریف کند.
از این منظر، رواقیگری را میتوان سبکی از زندگی مبتنی بر خودآیینی دانست؛ شیوهای از زیستن که در آن انسان میکوشد از سلطه ارزشهای صرفاً مادی، منزلتی یا سرمایهمحور فاصله بگیرد و زندگی خود را بر پایه فضیلت، خرد و معناهایی که آگاهانه برمیگزیند سامان دهد.
جمعبندی جلسه نخست این بود که انسان تنها با استدلال منطقی زندگی نمیکند؛ بلکه روایتها و استعارهها نیز در شکل دادن به ادراک، احساس و کنش او نقشی اساسی دارند. از این رو، یکی از اهداف فلسفه رواقی را میتوان بازسازی آگاهانه روایتها و استعارههایی دانست که کیفیت زندگی ما را تعیین میکنند. رواقیگری، پیش از آنکه مجموعهای از آموزههای نظری باشد، تلاشی است برای بازتعریف نسبت انسان با جهان و زیستن بر اساس معناهایی که خود، با اتکا به خرد و فضیلت، برمیگزیند.
برداشت من از سعدی یک شاعر «مجلسی» است و اسیر شهرستانی را یک حیرانِ بیابانگرد تصور میکنم.
مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند / عیش خلوت به تماشای گلستان ماند
همه ما میمیریم، اما به هر زمانهای، عدهای «کشته دوران» میشوند.
مگو کشتن بلایی بر سر منصور میآرد / شراب نیستی جان در تن مخمور میآرد
شاید بیراه نباشد که ادعا کنیم مضمون غالب شعر سعدی «درد هجران» است در صورتی که مضمون غالب شعر اسیر شهرستانی «سرگشتگی و حیرانی» است. قیاس این دو دیدگاه به زندگی درسهای مهمی برای ما دارد: یکی معتقد است که آیدهآلی هست یا بوده و در فکر رسیدن به آن است و دیگری ایدهآل و آرمان را پس زده است و حیران به هر سویی سرمیکشد و در پی کشف و شهود است.
کسی که روی تو دیدهست حال من داند / که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
تمایز بین دو سبک زندگی: گروهی که راه را انتخاب میکنند و گروهی دیگر که بیراهه را.
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راه / سر که صراحی کشید گوش ندارد به پند