( درباره فصل دوم کتاب فلسفه پیادهروی)
نیچه همچون دیگر فیلسوفان با استدلال عقلی و منطقی، مفاهیم و اصطلاحات فلسفی سروکار ندارد. او با زبانِ اسطوره، استعاره و داستان میاندیشد. فهم دنیای ذهنی او زمانی ممکن است که با دنیای اسطورهها و تفکر داستانی آشنا باشیم. در چنین دنیایی درست و غلطِ منطقی جایگاهی ندارد، بلکه مهم نسبت ذهنی است که ما بین پدیدهها و رخدادها برقرار میکنیم. در این دنیا از حقیقت مطلق خبری نیست و بسیاری از ارزشها و باورهای ما زیر سوال میرود. متوجه میشویم با دروغهای زیادی مواجه بودهایم و همچنین دروغهای زیادی به خود گفتهایم.
نیچه سالهای زیادی از میگرن (سردرد مزمن) رنج میبرده است و در پایان عمر دچار جنون میشود و تعادل ذهنی خود را از دست میدهد. در کتاب پیادهروی و فلسفه در مییابیم که نیچه بهترین کتابهای عمر خود را در پیادهرویهای طولانی نوشته است; زمانی که سردرد و مشکلات بدنی زیادی را تجربه کرده. در واقع پیادهروی برای او تفریح، سرگرمی یا استراحتِ بعد از پشت میز نشینی نبوده، بلکه زمانی برای اندیشیدن و یادداشت کردن اندیشهها بوده است. از این رو به نظر میرسد پیادهروی نیچه را باید استعارهای از فلسفه او بدانیم; او به دنبال فلسفه یا جهانِ فکری بوده است که بتواند زندگی را همانطوری که هست توضیح دهد و به اصطلاح، فلسفهای که روی پاهایش راه برود نه روی سرش.
با خواندن فصل دوم و در نظر گرفتن نسبت استعاری بین پیاده روی و اندیشیدن میتوانید نکاتی درباره خودتان کشف کنید. در هر بار پیادهروی یک راه مشخص را طی میکنید، یا هر بار مسیر خود را عوض میکنید، یا شاید مسیری را بارها میروید و به تمام جزئیاتش آشنا میشوید و بعد مسیر دیگری را شروع میکنید؟ در مسیر متوجه تغییر صحنههای پیشرو هستید؟ و الگوهای تغییر مسیر را در نظر میآورید مثلا دقت کردهاید که گاهی بعد از یک پیچ تند صحنهای عریض، افقی باز یا منظرهای زیبا ظاهر میشود؟ مسیرهای تنگ را طی میکنید یا مسیرهای باز؟ مسیرهای کوبیده شده یا مسیرهایی که تا به حال کسی نرفته است؟