هفته پیش سفر کوتاهی به تهران داشتم و جای شما خالی در چند فعالیت زیرزمینی شرکت کردم. یک دانشجوی قدیمی به تئاتر زیرزمینی دعوتم کرد به نام قاب. روحم تازه شد، وقتی برای اولین بار در عمرم در همین ایران خودمان یک نمایش بدون سانسور دیدم که زندگی را همانطوری که هست نشان میداد. همیشه از اینکه قسمت مهمی از زندگی یعنی حجاب و لمس کردن در فیلمها و تئاترهای ایرانی حذف میشد، ناراضی بود. گویی قسمتی از زندگی را از ما گرفتهاند و مجبورمان کردهاند که با بقیه زندگی فیلم و نمایش بسازیم. اما من برای اولین بار این حس را یافتم که تئاتر در معنای طبیعی خودش چه حسی دارد. ذوق کرده بودم و با لبخند یک نمایش تراژیک را میدیدم.
بعد، به چند کافه کتاب سر زدم، دوستی کتابی به من نشان داد که نویسنده از ارشاد مجوز نگرفته بود و خودش به صورت مستقل کتابش را چاپ کرده بود. بعد، از چندین شو روم (Show Room) بازدید کردم که وسایل خانه قدیمی را به نمایش گذاشته بودند. همچنین، به چند کافه کتاب سر زدم که جوانها بدون هیچ محدودیتی تمرین تئاتر میکردند. عصرها، کافهها پر بود از جوانانی که آزادانه لباس پوشیده بودند و به خیال خودشان مرزهای سبک زیستن را جابجا کرده بودند. بعد هادی را دور میدان انقلاب دیدم، یک دانشجوی قدیمی، که حالا سرباز بود و پاتوقش کافه طهران بود.
تمام آن چند روز پر بود از تجربههای غیر رسمی، کارهایی که از نظر سیستمِ عبوسِ حکومتی غیر قانونی است. من سالها پیش به خودم قول داده بودم که هیچ مجوزی برای فعالیتهای خودم از این سیستم اخمو نگیرم. حالا از دیدن اینکه عده زیادی از افراد کاری به سیستم عریض و طویل مجوز دهی ندارند، کار خود را میکنند و زندگی خود را بر اساس باورهای خودشان برنامه ریزی میکنند لذت بردم. حالا به جای اینکه مردم به دنبال نهادهای مختلف برای کسب مجوز باشند، این نهادها هستند که با هزینههای گزاف باید دنبال بیشمار مردمی باشد که آنها را به هیچ گرفتهاند و کار خود را میکنند. البته دخالت میکنند، پلمب میکنند، جریمه میکنند و هر سنگ اندازی که تصور کنید. اما من از شنیدن همین داستانها هم لذت بردم و فقط به جاهایی سر زدم که زیست غیر رسمی در آنها جریان داشت. زندگی طبیعی، سرشار و امیدوار.
(اصطلاح زیست غیر رسمی و هنر غیر رسمی را از دوست خوبم پوریا جهانشاد وام گرفتم)