شماره یک
ماشین حسابش را در آورد رو به من گفت: خوب آقای دکتر چند تا کلاس داشتین؟ بزار چک کنم، یک زبان تخصصی، دو تا تجزیه و تحلیل، اها یک کلاس نظری دیگه هم بوده. بعدِ نام هر کلاس، روی ماشین حسابش میزد. من در سکوت به کتشلوار و موهای رسمی که بالا داده بود نگاه میکردم. از آخر دسته چک در آورد یک چک نوشت بهم داد.
ترم بعدیش دیگه نرفتم و بعدها فهمیدم طرف آشنا داشته و بهش مجوز دانشگاه دادند. همین آقا بعدا کلاهبرداری کرد و غیبتش زده.
شماره دو
در جلسهای به نام «بررسی سابقه پژوهشی سالانه» معاون پژوهشی که یک جور خاص، خیلی بلند و عمیق میگفت «آقای دکتر» رو به منشی جلسه کرد و گفت: خوب بریم سراغ سابقه آقای دکتر، چی بوده؟
- یک مقاله علمی پژوهشی
- خوب این میشه ۴ امتیاز
- دو تا سخنرانی
- خوب این میشه یک امتیاز البته چون همکاری خوب داشتن یک و نیم امتیاز
من ساکت نشسته بودم و لبخند میزدم. تصور کردم نوشتههام میوهاند که دارن کیلویی وزن میکنند.
شماره سه
در جلسه «بررسی صلاحیت عمومی» نزدیک ده نفر جلوم نشسته بودن از جمله سه نفر روحانی و یک جوان که گفتن نماینده حراست است. اول جلسه هنوز ننشسته بودم کسی که درست در وسط همه افراد حاضر بود گفت: به به! آقای دکتر موهاتونو دم اسبی بستین چقدر خوشتیپ هستین. در طول جلسه، همون پسر جوونه پرسید نظرت در مورد موسیقی چیه؟ خندیدم گفتم خیلی خوبه. گفت بیشتر توضیح بده، گفتم چیو توضیح بدم سبکهای موسیقی رو بگم؟ میخندیدم اما او با اخم نگاه میکرد. یک جایی پرسیدن خارج از سرفصل در کلاس حرف میزنی، جواب دادم نه من فقط داخل سرفصل حرف میزنم.