آنچه در ادامه میخوانید تنها یک تحلیل ادبی است و بر پایه مشاهدات شخصی.
ما انتظار داریم مجریان تلویزیون بیبیسی چهرههای آشنایی برایمان باشند، لباسها و رفتار رسمی داشته باشند و لحنی استاندارد به کار ببرند. یک مجری نمیتواند رفتار غیرمنتظره از خود نشان دهد، لباس راحتی بپوشد، بلندبلند بخندد و حتی اگر مهمان برنامه عصبی شد باید آرامش خود را حفظ کند. یک مجری باید سعی کند بدون قضاوت و جانبداری گفتگو را پیش ببرد. بیائید نام اینچنین انتظاراتی را بگذاریم «سازمانی شدن» یا مترادفهای مثل اداری شدن، رسمی شدن.
سازمانها و شرکتهای بزرگ ماموریتها و اهداف مشخصی را دنبال میکنند و ساختار خود را به شکلی سامان میدهند که کارمندانشان طبق الگوهای سازمانی رفتار کنند. گاهی این الگوها تنها حرفهای هستند و گاهی در بعضی کشورهها مثل ایران الگوهای عقیدتی از حرفهای مهمتر هست. الگوهای حرفهای معمولا بهمنظور جلوگیری از اشتباه افرادِ سازمان است و الگوهای عقیدتی معمولا بهمنظور کنترلگری و سانسور افراد. به هر حال، افراد بعد از سالها کار در این سازمانها این الگوها و ارزشها را درونی میکنند و شبیه همان سازمانها میشوند. با چنین نگاهی میتوان به کارمندهای بانک نگریست، روحانیون، معلمین آموزش و پرورش و نظامیان; شباهاتهای ظاهری و رفتاری زیادی بین این گروهها میتوان یافت که من نام این شباهاتهای ظاهری، رفتاری و حتی عقیدتی را «سازمانی شدن» میگذارم.
همین معنی را میتوان به افراد هم تعمیم داد. یعنی افراد با یک کسب و کار مشخص تمام تلاش خود را میکنند از خود ثبات عمل و رویه نشان دهند. مثلا سر ساعت مشخصی درِ مغازه خود را باز کنند و روال مشخصی با مشتریان داشته باشند و کسب و کارشان یک هویت بصری ویژه داشته باشند. افراد سعی میکنند از این طریق شخصیت و هویت کاری خاصی برای خود بیافرینند و همان را دنبال کنند.
این شکل زندگی واقعا کسالت بار است! باید همیشه از خودت وحدت رویه نشان دهی و شبیه گذشته خودت باشی. باید قابلپیشبینی باشی تا آدمها بتوانند روی تو حساب کنند. باید سازمانی عمل کنی تا بتوانی وام بگیری یا آدم قابلاعتمادی باشی. در واقع مساله این است که همیشه باید نقشهایت را به خوبی بپذیری و به بهترین نحو انجام دهی و همیشه در همان نقشها و سنتهای موجود در همان نقش کار خودت را انجام دهی.
در تقابل با این معنای کسالت بار از زندگی است که چیزی به نام تفریح ظهور میکند. تفریح یعنی بیرون آمدن از الگوها و رفتارهای سازمانی و طبق مشاهداتی که من دارم برای برخی آدمهای سازمانی شده شامل رقصیدنهای اغراق آمیز، نعره کشیدن در طبیعت، سفرهای لاکچری و موسیقی پاپ با صدای بلند است. در واقع تفریح شکلی از خروج از محدودیتها به شکل رفتارهای اغراق شدهای است که توهم آزادی به افراد میدهد. همچنین فرد دچار این تصور میشود که به نوعی از شخصیت و وظایف سازمانی خود برای مدت کوتاهی استعفا داده است.
اگر با این نگاه به آدمهای اطرافمان بنگیرم متوجه میشویم که همه ما یا در سازمانی مشغول به کار شدهایم و یا مشغول ساختن سازمان خودمان هستیم و بسته به اینکه در چه سن و سالی باشیم و چقدر کار کردهایم در مرحله خاصی از سازمانی شدن به سر میبریم. در این نظم خود ساخته زندگی تبدیل به مسیری طولانی و سخت میشود که باید آهسته آهسته آن را ساخت و تفریح به معنی مسیرهای انحرافی کوچک است که در آنها دوری میزنیم و دوباره به مسیر اصلی باز میگردیم.
برای درک مفهوم سازمانی شدن میتوانیم آن را با مفهوم بازی مقایسه کنیم. بازی در یک رویکرد غیرسازمانی همان درکی است که کودکان از آن دارند یعنی یعنی بازی کردن به منظور بازی کردن، جدی بودن، داستان پردازی و فرو رفتن در نقش خود و در عین حال خوشحال شدن از دستاوردهای بازی. اما بازی در برداشت سازمانی آن تبدیل به مسابقههای ورزشی محلی، ملی و بینالمللی میشود که برنده و بازنده دارد و جایزههای بزرگی برای آن تعریف شده است. این نوع بازی دیگر برای لذت بردن نیست و هدفش اصطلاحا در خودش نیست بلکه هدفی خارج از خود دارد و افراد زیادی زندگی خود را صرف برنده شدن در این بازیها میکنند و حتی شغل آنها میشود.
بنابراین، بهنظر من زندگی سازمانی کسالت بار است و قابل پیشبینی، در تفریحاتش اغراق بیش از اندازه دارد. در این سبک زندگی پر از تعارف کردن و رعایت حد و مرز نقشهایی است که آدم پذیرفته است. در مقابل زندگی غیر سازمانی نوعی بازی شوخ طبعانه با مرزها و نقشهایی است که ما در زندگی پذیرفتهایم. مثلا شاید شما از من انتظار داشته باشید که همیشه رسمی و دقیق بنویسم یا بگویم و انتظار نداشته باشید تصویری از من ببینید که بدون لباس بر روی برفها نشسته باشم. من دو گزینه دارم یا همیشه به انتظارات شما پاسخ دهم و کم کم قابلپیشبینی و کسالتبار شوم و یا ضمن برآوردن انتظارات معمول از خودم در نقشهایی همچون نویسنده، مدرس دانشگاه، پدر، همسر و دیگر نقشهایم همیشه، انتظاراتی که از من در این نقشها هست را به سخره بگیرم و دائم با مرز و حدودی که این نقشها به من داده است بازی کنم. به این شکل هم حوصله خودم سر نمیرود و هم حوصله بقیه.
در این لینک میتوانید به این متن گوش کنید