(من مجید حیدری هستم و آنچه میشنوید یافتههای داستانی کوتاه است از مسائلی که در زندگی روزمره خودم با آنها روبرو هستم) البته این پادکست کوتاه یک جور تحلیل فیلم هم هست.
دختر جوانی به نام کالین از مردی که او را به مدت هفت سال به اسارت گرفته است، شلاق زده، تجاوز کرده و در یک جعبه نگه داشته، تشکر میکند. چرا؟ چون آن مرد دروغ خوبی ساخته. مرد به کالین گفته که تمام این کارها را به این دلیل انجام داده که دخترک را از یک کمپانی زیرزمینی به عنوان برده خریداری کرده است و اگر کالین فرار کند یا به کسی درباره برده بودنش بگوید، کمپانی تمام اعضا خانواده او را خواهد کشت.
در این فیلم که بر اساس یک آدمدزدی واقعی و وحشتناک در تاریخ آمریکا ساخته شده است، در ابتدا مرد کالین را میبندد، در جعبه حبس میکند، شلاق میزند و بارها به او تجاوز میکند تا او از نظر روحی ضعیف و آسیبپذیر شود. سپس برای ادامه این شرایط ترس عمیقی در دل او میاندازد درباره کمپانی که کارش خرید و فروش برده است. در ابتدا کالین در مواجه با این همه درد و شکنجه فقط یک سوال میپرسد: چرا؟ اما بهتدریج این پرسش در وجودش خاموش میشود زیرا مرد هم از نظر فیزیکی و هم روحی مقاومت او را در هم میشکند و کالین به یک دروغ ایمان میآورد؛ یک کمپانی وحشتناک و بیرحم که ممکن است او و خانوادهاش را به قتل برساند.
بهنظرم حتی یک سال زمان هم برای فرو ریختن و شکسته شدن یک انسان کافی باشد. کالین در طی هفت سال با ترس، شلاق و زندگی در جعبه خوگرفت و فراموش کرد که زندگی پیش از برده شدن چطور بوده است. ترس چنان زندگی او را پر کرد و مرد چنان سلطه خودش را حتمی کرد که کالین به پذیرش کامل بردگی خودش رسید و وقتی بعد از چند سال اجازه یافت خانوادهاش را برای مدت کوتاهی ببیند از مرد اسارتگرش تشکر کرد.
در واقع مرد از دو طریق کالین را به اسارت گرفت "زور فیزیکی" و "زبان". در ابتدا با زور فیزیکی بدن کالین را تسخیر کرد و سپس با داستانهای دروغین اما وحشتناک از یک کمپانی خیالی ترس را در دل دخترک نهادینه کرد. بهنظر من، نکته بسیار مهم درباره این فیلم یادآوری قدرت زبان است. به عبارت دیگر همانقدر که قدرت فیزیکی و خشونت محض دلهرهآور است، زبان نیز میتواند بر آدمها سلطه بیابد و ترس ایجاد کند. منظور از زبان هر معنایی است که در کلمات، عبارات و جملات میآید و در هر قالبی از جمله داستان، استدلال، عقاید و باورها.
از داستان این فیلم میتوانیم استفاده کنیم در جهت صورتبندی این مساله که سلطه معمولا با قدرت فیزیکی شروع میشود و سپس به مرحله زبانی میرسد. مثلا پس از پیروزی یک انقلاب، صاحبان قدرت جدید در ابتدای پیروزی خشونت بیشتری از خود نشان میدهد اما پس از طی این دوران، دیگر نیاز به خشونت برهنه نیست و کافی است افراد را تحت سلطه زبانی خود بگیرند. پس از یک دوره خشونت محض، مرور داستانهای آن زمان در دل همگی ترس ایجاد میکند و تنها کافی است افراد را تحت کنترل زبانی در آورد.
از بستر داستانی فراهم شده در این فیلم میتوانیم استفاده کنیم تا به معنای اصطلاح «گفتمان» بپردازیم. اگر داستانهای هراسناکی که مرد از کمپانی تعریف کرد به صورت سازماندهی شده بسط پیدا کند و عده قابل توجهی از مردم به آن باور بیاورند و بازگو کنند، دیگر با یک داستان ساده سروکار نداریم بلکه با یک "گفتمان" روبروایم.
هر کسی میتواند از این گفتمان استفاده کند تا فرد یا افرادی را اسیر خودش کند. کسانی که از این گفتمان استفاده میکنند یقینا قصد دارند عدهای بختبرگشته را اسیر کنند و اگر این گفتمان مورد پسند صاحبان قدرت (سیاسی یا مالی) در جامعه قرار گیرد آن وقت به آن «گفتمان غالب» گفته میشود. معمولا گفتمان غالب توسط یک گروه قدرت مافیایی، سیستم سیاسی یا حتی قوانین مشخصی پشتیبانی میشود. گفتمان غالب همچون داستان فیلم «دختری در جعبه» با تلفیق زور و زبان خود را به جامعه تحمیل میکند. در چنین زمانی گفتمان غالب «امر غیرمعمول» را جانشین «امر معمولی» میکند، به عبارت دیگر سعی میکند "عقل سلیم" را در جامعه کمرنگ کند. در نتیجه، بعد از مدت زمان مشخصی همانطور که دخترک از مرد اسارتگر خود تشکر کرد (یعنی به یک امر غیرمعقول و غیرمعمول تن داد) افراد تحت سلطه گفتمان غالب هم مجبور میشوند سپاسگذار شرایط «غیرمعمول و غیرمعقول» خودشان باشند و از نمایندگان گفتمان غالب تشکر و قدردانی کنند.
البته رویکرد همه افراد تحت سلطه گفتمان غالب یکسان نیست. افراد را نسبت به نوع واکنش آنها نسبت به گفتمان غالب میتوانیم به چهار دسته تقسیم کنیم: دسته اول، پذیرندگان گفتمان که به هر شکلی با اصول گفتمان (که همان دروغ بزرگ یا کمپانی دروغین است) همزاد پنداری کردهاند و صاحب سود و منفعت میشوند. دسته دوم، کسانی که گفتمان غالب را پس میزنند و به صورت مستقل به زیست خود ادامه میدهند. گروه سوم، که به مقاومت بر علیه گفتمان غالب میپردازند و گروه چهارم که مایل هستند به گفتمان غالب بپیوندند اما به هر دلیل هنوز موفق نشدهاند.
تمرکز من بر روی همین گروه آخر است یعنی کسانی که میدانند داستان کمپانی وحشتناک دروغ است اما چنان ترس در آنها رسوخ کرده که جرات هیچگونه مقاومتی را با این دروغ بزرگ ندارند. این دسته از افراد مثل کالین به زندگی در محبس، شلاق خوردن و زندانی بودن خو گرفتهاند و حتی این سبک زندگی را میپسندند. در این افراد همچون کالین همان سوال اساسی و اصولی فرو نشسته است یعنی پرسش از چرایی؟
از این دست آدمها زیاد میشناسم و اتفاقا به نظرم طنز شیرین و تاریکی در زیست این افراد جاری است. این افراد به استخدام گفتمان غالب در نیامدهاند اما با تمام وجود در تلاش هستند که گفتمان غالب دستی به سر روی آنها بکشد و در صورت ممکن آنها را استخدام کند. تعداد این افراد در جامعه کم نیست اما معمولا در تحلیلهای جامعهشناختی مورد توجه قرار نمیگیرند چون یک گروه حاشیهای به حساب میآیند. یعنی نه کاملا مستقل هستند و نه کاملا در استخدام گفتمان غالب یا همان نظام حاکم یا سیستم سیاسی.
بهنظرم همین عده هستند که بیشتر از هر گروه دیگر تحت سلطه زبانی قرار میگیرند. این گروه را به راحتی میتوان از ادبیاتشان، یا همان زبانی که به کار میبرند یا به قول قدما از "سخنشان" شناخت. زبان ویژه این گروه به اصطلاح فنی idialoect آنها مشخص است منظورم از ایدیالکت همان "گویش فردی" این افراد است. گویش فردی این دسته از آدمها خنثی است. خوب منظورم از خنثی چیست؟ منظور از گویش فردی خنثی شده کلمات، عبارات و جملاتی است که ضمن بهکار بردن ظاهری زبان، هیچ معنای ویژهای را ایجاد نمیکند. بهترین مثال زبان خنثی شده تعارف کردن، تبریک و تحسین ظاهری و تسلیت است. چه در زندگی هرروزه و چه در فضای مجازی با افرادی روبرو هستیم که دائم در حال استفاده خنثی از زبان هستند زبان را به صورت کلیشهای، تعارفی، تکراری و بیهوده به کار میبرند. بازنشر بخشهای نامهها و آئیننامههایی اداری، تبریک ورود یک فرد به گروه تلگرامی، تبریک روزهای ویژه در تقویم، تعارف کردن برای وارد شدن به یک اتاق، سلام احوال پرسیهای طولانی، خداحافظیهای پر از کلمات ویژه، انشاءالله که حل میشود، همه زحمت کشیدند، اینها همه نهتنها دروغ است بلکه کاری سیاسی هستند.
چرا تشکر و قدردانی را کاری سیاسی میدانم؟ خیلی ساده به این دلیل که آن فرد با تشکر و تقدیر ظاهری تنها مشغول تثبیت موقعیت اجتماعی خود است. نه تنها فرد مشغول تثبیت موقعیت اجتماعی خود با کانونهای کوچک قدرت است بلکه هیچ محتوای واقعی یا معنای کاربردی ناشی از علم یا تجربه واقعی را نیز در اختیار ندارد تا به بیان بیاورد. البته این گویش فردی که میتوان به آن اصطلاح «گفتمان دربندان سپاسگذار» داد بیش از آنکه نتیجه اختیار خود این افراد باشد نتیجه سالها تسلط گفتمان غالب است.
گفتمانهای غالب (اسارتگر) همچون گفتمان مرد در فیلم «دختری در جعبه» اصولا بر اساس یک دروغ بزرگ شکل میگیرند و آن دروغ بزرگ را بسط و گسترش میدهند. این گفتمانها برای مسلط کردن خود اساسا نیاز دارند که دیگر گفتمانهای واقعی و صادق را خنثی کنند. مهمترین راهکار برای از کار انداختن گفتمانهای اصولی و صادقانه چیست؟ بیخاصیت کردن زبان از طریق تکرار دروغها، عوض کردن معنای کلمات و جا انداختن فرهنگ تعارف، تحسین و تمجید ظاهری.
در پایان، بد نیست اشاره مختصری به ادبیات گروهی داشته باشیم که «گفتمان مقاومت» در برابر گفتمان غالب را پیش میبرند. زبان یا به اصطلاح ادبیات کلاسیک فارسی «سخن» میان سخنوران اهمیت بالایی دارد زیرا معتقدند «سخن» مهمترین و اخرین سنگر برای ایستادگی و مقاومت مقابل هر گونهای از ظلم و جور است. طبیعی است که هر گفتمان غالبی سعی کند زبان، کلمات و عبارات را از کار بیاندازد تا مثلا بتواند «شکست» را «پیروزی» بخواند، سیر سعودی را «نوسانات» بنامد، کمبود را «ناترازی» بگوید. راستش هر موقع در این گروههای تلگرامی اساتید میبینم افراد مشغول رد و بدل کردن عبارات بیمعنی در تبریک و تسلیت و هر گونه تعارف هستند، یاد همین فیلم میافتم: که چطور در بندیم، اما سپاسگزار.
به قول فردوسی: زِ نیکو سُخن بِهْ چه اَندر جَهان
میتوانید این متن را در کانال تلگرامی پراکسیس گوش کنید. اینجا کلیک کنید