تجربهی آشوب، قرار گرفتن در موقعیتهای خطرناک، ترسیدن، از دست دادن، سوگ و درد عمیق را از سر گذراندن، ما را همان آدم سابق باقی نمیگذارد. در دل این وضعیتها، احساسات متضاد با هم هجوم میآورند: ترس، امید، غم، شادیِ پیروزی، تلخیِ شکست و باز هم ترس. گاهی آدم با خودش میگوید: «حس میکنم آدم دیگهای شدم.» انگار چیزی درون ما شکسته و همزمان چیز دیگری در حال شکل گرفتن است. این دگرگونی صرفاً یک تغییر روحیه نیست؛ نوعی جابهجایی در نسبت ما با خودمان و با جهان است.
به گمان من، این تجربه نسبتی با «آزادی حقیقی» در نظر هگل دارد. او در بحث «خواجه و برده» نشان میدهد که خودآگاهی در آسایش و سلطه شکل نمیگیرد، بلکه در مواجهه با خطر، ترس از مرگ و رنج دگرگون میشود. برده در لحظهی ترس، با بنیاد هستی خود روبهرو میشود؛ اما آنچه او را متحول میکند فقط ترس نیست، بلکه «کار» است: درگیر شدن با جهان، شکل دادن به ماده، و ساختن چیزی پایدار از دل وضعیت ناپایدار. کار، یعنی مقاومت در برابر صرفِ فروپاشی؛ یعنی ایستادن و دست به عمل زدن، حتی وقتی جهان آشفته است.
اگر این را به تجربهی آشوب تعمیم دهیم، شاید بتوان گفت آزادی از دل همین ایستادگی بیرون میآید. نه از سلطه بر دیگری، بلکه از مقاومت، از مبارزهای که انسان را وادار میکند خودش را بازسازی کند. وقتی کسی از دل بحران برمیخیزد و شروع میکند به ساختن ــ چه ساختن یک زندگی تازه، چه ساختن معنا، چه مشارکت در یک مبارزهی جمعی ــ آنوقت آشوب فقط ویرانگر نبوده است. در این معنا، آزادی لحظهای احساسی نیست؛ فرآیندی است که در کار و مقاومت شکل میگیرد، همانجا که انسان، در برابر ترس، دست از ساختن نمیکشد.