شماره یک
پیش زمینه
اجازه بدهید یک سوال طرح کنم: تشابه زیاد فعالیتهای انفرادی و یا حتی جمعی ما در زمینه هنر با رویه نهادهای دولتی از کجا نشأت میگیرد؟ منظورم این است که چرا وقتی فرد یا گروهی که مثلا در زمینه هنر فعالیت کاملا مستقل انجام میدهند تا حد زیادی در اهداف، روش و نتیجه شبیه نهادهای دولتی میشوند؟ مگر در اکثر موارد همین افراد و گروهها منتقد اهداف، روشها و نتایج نهادهای دولتی نیستند؟
به عنوان مثال یکی از انتقادات به رخدادهای علمی همچون کنفرانسها و یا همایشها این است که برگزاری این جلسات و نشستها جنبه صوری به خود گرفته است و بیش از آنکه به قصد رسیدن به یک گفتگوی علمی باشد، به منظور جمعآوری امتیاز پژوهشی یا فرهنگی برای برگزارکنندگان و شرکتکنندگان آن است. بیش از آنکه دغدغه محور باشند، هدف پر کردن گزارش (بیلان) سالانه نهادها و مراکز مختلف دولتی است. سر آخر گفتگوی علمی و پیشرفت علم جای خود را به تائید سیاستها و باورهای نظام سیاسی حاکم داده است و روابط قدرت مبتنی بر رانتِ مجوز بر تمام فعالیتهای تحقیقاتی و آموزشی سایه افکنده است.
این شکل برگزاری همایش و کنفرانس در ساختار معیوب سیاست زده و ایدئولوژیک زیاد دور از ذهن نیست، اما سوالی که حداقل برای من مطرح میشود این است که چرا افراد و گروههای مختلف فعال در زمینه هنر نیز (در بسیاری موارد) از همین شکل برگزاری رویدادهای هنری پیروی میکنند؟ چرا افراد و گروههای مختلف اهداف و روش فعالیت خود را به صورت خود آگاه و یا ناخودآگاه با همین نظام سیاسی و فرهنگیِ ناکارآمد منطبق میکنند؟ به عنوان مثال نهادهای هنری همچون گالریها و یا مراکز آموزش هنریِ مستقل، قادر به ایجاد بستر «گفتگویِ درون گروهی»[1] نیستند؟ چرا قادر به همکاری و گفتگو با افراد و گروههای مختلف نیستند؟ چرا هنرمندان و یا گالریها نمیتوانند بستر ایجاد گفتگوی درون گروهی و بومی را ایجاد کنند؟
یکی از نشانههای ادعای بالا این است که در اکثر نمایشگاههای هنری برگزار شده یا هیچ گفتگوی معنیداری بین اهالی هنر شکل نمیگیرد و یا آنقدر این گفتگو اندک و مقطعی است که میتوان از آن صرف نظر کرد. به عبارت دیگر یک نمایشگاه هنری قادر نیست از حد یک مهمانی دورهمی فراتر رود و صحبت درباره یک سری مفاهیم و یا موضوعات را بین گروههای معدود بگشاید. به غیر از مواردی که یک مساله بحثانگیز مثل کپی آثار هنری یا از این دست رخ دهد.
اجازه دهید مساله را اینطور طرح کنم که از یک طرف شباهت زیاد فعالیتهای هنریِ فردی و گروهی به ساختار سیاسی و از طرف دیگر تولیدات انبوه هنری این سالها، فضایی را ایجاد کرده که در آن رتبه بندی معکوسی عمل میکند. به این معنی که برای بسیار از هنرمندان جوان «نمایش» آثار مهمتر از هر چیزی است. برای این گروه مهم این است که یک نمایشگاه فردی و یا گروهی در رزومه ایشان باشد و به استانداردهای یک نمایش هیچ توجهی ندارند. برای هنرمند تثبت شده، تنها فروش مهم است و ایجاد و تحکیم روابط باندی مهمترین مساله برای آنهاست. از طرف دیگر در سوی گالریدارها، حداقل در فضای هنری مشهد که من تا حدی از آن مطلع هستم، هیچ رویکرد نظری مشخص و یا برداشت معلومی از هنر و هنرمند وجود ندارد جز اینکه چرخ محلِ اجارهای بچرخد، گالری هویت بصری مناسبی داشته باشد و یا هنرمندان مطرح از تهران به نمایشگاه دعوت شوند.
اگر دقت کنیم یک حلقه گم شدهای در این میان است: بستر یک گفتگویِ دغدغهمند. منظور نوعی از ارتباط است که بر بستر و رویکردی مشخص و تعاملی ایجاد شود. به عبارت دیگر، دریافت من این است که در فضای هنرهای تجسمی (حداقل طبق تجربه من) فضای گفتگو شکل نگرفته است و بیشتر نهادها، افراد و یا گروههای دخیل به شکل «اتمی» کار میکنند. نهادهای دولتی رویکردی جز مسائل ایدئولوژیک و سیاسی ندارند و هیچ تلاشی برای حمایت و پشتیبانی از جریانهای هنری و هنرمندان و نویسندگان مختلف ندارند. در نهادهای دولتی کار به جایی رسیده است که تبعیض و افکار ایدئولوژیک به ارزش بدل شده و مثلا وزیر ارشاد به صورت رسمی بیان میکند که ارزشیها و انقلابیها را استخدام میکند. عده زیادی از فعالین هنری از نهادهای هنری قطع امید کردهاند و این کاملا طبیعی است. اما غیر طبیعی این است که همین رویکرد تبعیض آمیز و سیاست زده را در فعالیت گروههای هنری و حتی فعالین هنری مشاهده کنیم. اینجاست که متوجه میشویم تمام انتقادها متوجه نهادهای دولتی و ساختار سیاسی نیست بلکه گروهها و افراد هم به شکلی آئینه همان نهادها شدهاند و شاید به نوعی با آنها همزاد پنداری میکنند.
بنابراین شاید حلقه گمشده افراد و یا گروههای مستقلی هستند که چند خصوصیت مشخص داشته باشند. یکی اینکه در فعالیت خود به دنبال تائید نهادهای دولتی نباشند و رسمیت فعالیت خود را در تائید و مجوز نهادهای دولتی نبینند. همچنین درک صحیحی از فعالیت اجتماعی و بومی داشته باشند، به این معنی که کنش اجتماعی نیاز به تائید نهادهای حاکمیتی ندارد، از سطح خُرد و بومی آغاز میشود و موفقیتش در گرو ایجاد همدلی و تعامل پویا در سطح بومی است. به عبارت دیگر فعالیت اجتماعی تائید خود را نه از نهادها کسب میکند و نه از چهرههای مشهور غیر بومی، بلکه از پویایی جامعه بومی و تولید معنا در روابط درونی خود به شکل که سیستمی پویا و باز تشکیل شود برای مبادله فکری با دیگر گروهها و افراد.
در چنین سیستمی نوشتار اهمیت خود را باز مییابد به این دلیل که متنهای تولید شده متوجه و متاثر از رویدادهای زنده هستند. پس قادر خواهند بود معنای تولید شده در یک جامعه کوچک را ثبت و ضبط کنند. چنین متونی کارکرد مستند سازی دارند. مستند سازی (حداقل به گمان من) یعنی ثبت و ضبط معانی (آشکار و ضمنی) که در روابط اجتماعی تولید میشود. برای کسی مثل من که در حیطه هنر کار میکند، مستند سازی یعنی ثبت و ضبط کنشها و تعاملات هنری در سطح بومی و شکل دادن به ارتباطات و فعالیتهای هنری و دانش تجربی به دست آمده از این فعالیتها.
در واقع مستند سازی روند ثبت و ضبط یک پروژه هنری است و یک پروژه هنری زمانی رخ میدهد که فرد یا گروهی با مسألهای اجتماعی و یا زیباشناختی درگیر باشند. در واقع یک پروژه هنری را میتوان محصول کار یک محقق-هنرمند خواند که با مسالهای مواجه شده است که جوانب گوناگون فرمی (زیباشناختی)، فردی و اجتماعی دارد. هنرمند-محقق سعی در ثبت و ضبطِ درگیری خود با مساله دارد و تمام مراحل تحقیق یا کار هنری را ثبت و ضبط میکند از جمله تحقیق و آزمایش بر روی مواد و مصالح کار، تکنیکهای به کار رفته، دانش تجربی به دست آمده از آزمون و خطاها، راه حلهای بدیع برای ارائه کار و تنظیم ارتباط با مخاطب قبل، هنگام و پس از نمایش. بنابراین آنچه به نمایش در میآید یک اثر تک و تنها نیست بلکه نتیجه سفرِ زیباشناختیِ یک فرد خلاق است و نتیجهای که از این سفر به بار آمده است.
[1] Intergroup Dialogue