پیرمرد گفت زندگی برای دکتر مسئول من در این آسایشگاه تمام شده است. آقای دکتر دیگر در پی یافتن چیزی نیست و حوصله کشف موضوعی ندراد. اصلا چیزی برای کشف کردن در زندگی ندارد جز اینکه امور خانهاش بگردد و به سفرهای لوکس برود. کتابهای پزشکی را در حد رفع نیاز خوانده و بقیه اطلاعات را در بروشورهای تبلیغاتی داروها، تبلیغات تلویزیون، رسانههای اجتماعی و یا از زبان دوستانش میشنود. در سوپر مارکت، برند همه محصولات را میشناسد یا به حرف فروشنده اعتماد میکند، وقت پیاده روی خیالات کهنهاش را مرور میکند، با گذشته پر حسرتش مشغول میشود و یا آینده را برنامه ریزی میکند.
آقای دکتر نیازی ندارد به حرفهای پیرِ خرفتی همچو من گوش کند که گوشه خانه سالمندان افتاده. آقای دکتر خوب میداند که همه پیرهای خرفت چطور هستند و چه حرفهایی میزنند. او برای خرید کامپیوتر و یا لباس در وب سایتها جستجو میکند و به راحتی مقایسه مدلهای مختلف را میبیند. قبل از سفر برنامه ریزی دقیق دارد، هتل را رزرو میکند و بلیط انواع تفریحات را پیش از سفر میخرد.
من این حرفها را هیچ وقت به او نگفتهام، راستش در چهارده سالگی میل به گفتن را از دست دادم. در عوض میل دارم خودم را برای خودم ثبت کنم در دفتری که بعدها به یک ناشر بینام و نشان خواهم داد و از او میخواهم با هزینه خودم چاپ کند. وقتی از قصد و نیتم بپرسد، خواهم گفت: قصد دارم روزی کسی کتابم را در قفسهای فراموش شده بیابد. میخواهم لذت کشف را دوباره به زندگی یک نفر برگردانم. او در دلش به یک پیر خرفت خواهد خندید اما پول را میگیرد و کتاب را چاپ میکند. از تیراژ کتابم نمیپرسم و آخرین حقوق بازنشستگی را به او خواهم داد.